خسته ام از این منِ پستِ همه چیز خوارِ همه چیز خواه ..
دلم گرفته از این عالَمی که بی عالَمی است و وهم اندرِ وهم ..
تو را می خواهم ای منتهای طلب ها و ای بی نهایت ..
ای که چون تویی نیست و ذهن ها از درک تو علیلند، راهی بگشا ..
خاک بر سر واژگانِ من و بر فرق سر خطوط پلشتِ این بی وجود پست ..
تو مدت هاست راه را گشوده ای ..
و مدت هاست با چشمانت به آن نگریسته ای که مگر مردی بلکه ابر مردی یافت شود تا بی هیچ کلام اضافی، پای در مسیر نهد و به پیش آید ..
شاید مدت ها مرا جست و جو کردی و مأیوسانه سر به زیر انداختی چرا که هنوز من را اسیر کودکی هایم دیده ای و نه بزم مردان ..
آه ای غایت و منتهی طلبِ هر سالک آگاه، مددی تا به یاری ات منِ دانی را سر ببرم و منی برتر را زنده نمایم ..
