مقدمه :
شامل پاره ای از حرفهای قدیمی است که از گذشته بوده و کذب آنها ثابت نشده است و یک سری موضوعات که در نسبت ما با فلسفه غرب، به دست آمده و علم اصول در رابطه با آن نقش کلیدی دارد که ما باید به آن دقت داشته باشیم.
نکته 1: معمولا در نظام علوم اسلامی، کمبود نداریم ولی اشکال در این است که کاربرد و نقش آن ها را به جز در برخورد با چالش ها نمی فهمیم.
نکته : وقتی یک چیزی خودش صحیح است از تمام آثار و لوازم آن، پی به صحتش خواهیم برد و علوم اسلامی این وضعیت را دارد.
مقدمه الف:
1: ادوار رابطه مردم و علماء:
1: رابطه محدث و مستمع
2: دوره وحید: ارتقاء سمت به مجتهد و مقلّد
3: دوره امام ره: ارتقاء به امام و امّت امام ره. برای توضیح علم اصول، باید قبل و بعد وحید را بیشتر توضیح بدهیم و توضیحات مرحله سوم بماند برای کارهای انسان شناختی و هستی شناسی در آینده.
عنوان محدث:مخبرِ و محدث باید، دو خصوصیت داشته باشد:
1: مأمون از کذب باشد
2: مأمون از خطاء: به معنای اینکه نباید در حدیث دست ببرد و باید همانکونه که شنیده منتقل کند. کتاب من لا یحضره الفقیه از مرحوم صدوق، شاهد برجسته این دوره است، یعنی رساله ای است که متنش روایت است و اصلا جزء کتب اربعه حدیثی ماست که نشان میدهد فقیه ما در ساحت فقاهت، حدّش حدّ راویگری بوده است.
مهم: براساس روایات این مرتبه، غلط است و آثار و لوازم غلط آن در طول تاریخ (حسب قاعده) ظهور یافته است که قلّه آن، تولد اخباریگری است.
4: وحید، علم اصول را چگونه طرح کرد که مقبولیت یافت؟ مسأله ای که وحید طرح کرد این بود که در مجالس تقنین قوانین صرف، به اجرا نمی رسند بلکه تا به اجراء برسد، فرایند خاصی داریم. قوانین مادر داریم و تبصره ها، عام و خاص و مطلق و مقیدهایی داریم که لازمند و اگر فضای احکام، قانونگذار داریم که خداست باید بتوانیم کسانی داشته باشیم که جمع بین روایت کنند و ماحصل را به مردم برسانند پس مجتهد، لونی دیگر دارد و یک افزایشی در نقش او در اینجا شاهد هسیتم که ماحصلش آن است که ما نیاز به سازمانی داریم که از ورودی روایت و آیه داخل شود امّا خروجی، رساله عملیه باشد.
نکته مهمّ:
اخباریگری از گلوگاه های نظام معرفتی ماست که خودش مهمّ نیست ولی فهم آن ثمره اجتماعی فراوانی برای امروز ما دارد.
5: خلاصه: در مرتبه قبل گفتید مردم باید عمل به دستورات دین بکنند برای عمل هم مرجع، نقل حدیث بکند، حالا، وحید اصول را را به این سازه اضافه کرد حالا در دوره امام ره، آن حرف اصلی ایشان این بود که:
گفتید باید عمل کنند امّا نگفتید چرا؟
و به چه هدف؟
برای اینکه به کمالی برسند، حالا این کمال توطی دارد یا تشکیک؟
در آیه « یا ایها الذین آمنوا آمِنوا » خیلی ها میگفتند این فعل امر، دلالت بر تأکید دارد امّا امام گفت: ظاهرش استیناف است و حمل برخلاف ظاهر تکلف است و نتیجه گرفتند ایمان، تشکیکی است،پس کار امام ره این بود که فقاهت را درجه ای به پیش بردند، حالا اجتهاد به اضافه انسان شناسی و هستی شناسی خاص ایشان خروجی اش شد، ولایت مطلقه پس ولایت مطلقه تولید بین یک باید _ باید عمل کنیم _ و هست است_ انسان شناسی و هستی شناسی در دستگاه ایشان.
6: متفرعات:
1: اصول، در فقاهت کافی نیست، بلکه نهایتا دستگاهی است که مواد خام آن، قرآن و حدیثتند، پس نیاز به تفسیر و علم رجال و درایه و .. داریم.
2: اصول از علوم آلی است پس صرف یادگیری قواعد کافی نیست بلکه ممارست تصدیقی در پیاده کردن اصول، لازم است و البته خیلی ها علم اصول را برای اصول درس می دهند. و قوام استنباطشان همان علم رجالشان است و شأن حدیث گویی در آنها غلبه دارد ولو اینکه با سازمان اصول جور نیاید.
مقدمه ب:
ادوار شک گرایی در نظام معرفت شناختی غرب:
شک گرایی یونان باستان:
قبل از سقراط و افلاطون با ظهور سوفسطاییان و بیان اینکه حقیقتی نیست.
افراد شاخص این دسته:
پروتاگوراس – و گورگیاس.
گورگیاس جمله مشهوری دارد به این بیان که:
« واقعی نداریم ( بحث آنتولوژی)، یا اگر داریم قابل شناخت نیست ( اپیستومولوژی و منطق) و یا اینکه اگر قابل شناخت است قابل شناساندن نیست ( زبان شناسی - فلسفه تحلیلی)»
مرحله اول (آنتولوژی و شبهات مربوط به آن را) را نتوانستند به خوبی جواب بدهند و البته افلاطون و ارسطو وارد شدند و کارهایی کردند امّا اروپا نفهمید.
در ادامه در مقوله شناخت، دکارت وارد شد، بعد اسپینوزا و دیگر راسیونالیست ها، بعد، لاک و هیوم و بارکلی و آمپریستهای اروپا بعد از او، کانت و هگل آمدند تا جمع بین حس و عقل کنند و نشد و فلسفه هگل دو شاخته شد یکی مارکسیست ها و اگزیستانسیالیستها و از کانت، پوزوتویستها منشق شدند و باز نشد و شبهات پاسخ داده نشد و با رحلت ویل دورانت در جمعیت پوزیستویستها و نیچه در بین اگزیستانسیالیست ها، این سیر وارد مرحله دوم شد که شناخت شناسی باشد.
نکته مهم:
در فضای فلسفه تحلیلی زبان امروز معروف است که از پوزیتیویست ها کسانی هستند که خیلی به فلسفه تحلیلی زبان ارج میگذارند ، جریانی در لهستان و مجارستان و اروپای شرقی هستند که البته از آلمان شروع شده است و به آن طرف رفته که به نام فلسفه تحلیلی زبان و اصحاب حلقه وین مشهورند و بزرگشان ویتکنشتاین است و اینها خیلی فلسفه تحلیلی زبان را توسعه داده اند.
نکته مهم:
جریان اگزیسیالیست ها با نظریه هرمونوتیک هایدگر ادامه یافت و فلسفه تحلیلی زبان اوج گرفت و به پیش رفت.
حلقه اتصال به بحث اصولی ما:
فلسفه تحلیلی زبان، موضوع خود را تفهیم و تفهم قرار داده است که این یا با گفتار است و یا با نوشتارکه اینها مربوط به باب الفاظ است و در تراث ما در فضای علم اصول و مباحث الفاظ، عبارت من جهه عامّه یعنی همان فلسفه تحلیلی زبان و مرز مشترکی بین ما و آنها می سازد پس باید روی این بخش، به ویژه سرمایه گذاری کرد.
یعنی با توجه به غیبت معصوم و اینکه باید حرف معصوم به ما برسد که این رسیدن، از ره آورد متن است پس باید علمی داشته باشیم که متن شناسی به ما یاد بدهد تا ضوابط حاکم بر کلام معصوم کشف شود و البته روشن است که زبان معصوم هم، زبان عقلاء است پس زبان شناسی او نیز، زبان شناسی متعارف عقلایی است لذا اگر اصول را محکم کنیم جواب هرمونوتیک هایدگر داده خواهد شد.
