برشی از یک کتاب خوب

پیوسته طول و عرض کوچه را گز می کند، آنقدر که اوقاتش از این معطلی چند ساعته حسابی تلخ می شود، امّا جای اعتراض نبود، خودش داوطلبانه مأموریت را قبول کرده بود و حالا نمی شد کاری کرد. مرتضی مطهری را خوب نمی شناسد و همین قدر در گوشش خوانده اند که یکی از مهره های مهمّ رژیم به قول خودشان آخوندیست که باعث بسط و استمرار دیکتاتوری مذهبی است و البته کمتر از این ها هم کفایت می کرد تا اسلحه به دست این جماعت بدهد. کوچه، خلوت است و او با احساس سرما بیشتر در خود فرو می رود. منتظر است و چشمانش را به در دوخته است ... کوچه آخر - برش هایی از زندگی استاد مطهری


یک حدیث زندگی ساز

قال الصادق علیه السلام:

فاجعل قلبک قبلة للسانک لاتحرّکه الّا باشارة القلب و موافقة العقل و رِضَی الایمان:

« قلب خویش را قبله گاه زبان خود قرار بده و آن را به فعالیت وامدار مگر با اشاره ی قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان» مصباح الشریعه


خلاصه  درس استاد فرحانی - اصول موجز - ج 1 - مقدمه

مقدمه :

شامل پاره ای از حرفهای قدیمی است که از گذشته بوده و کذب آنها ثابت نشده است و یک سری موضوعات که در نسبت ما با فلسفه غرب، به دست آمده و علم اصول در رابطه با آن نقش کلیدی دارد که ما باید به آن دقت داشته باشیم.

نکته 1: معمولا در نظام علوم اسلامی، کمبود نداریم ولی اشکال در این است که کاربرد و نقش آن ها را به جز در برخورد با چالش ها نمی فهمیم.

نکته : وقتی یک چیزی خودش صحیح است از تمام آثار و لوازم آن، پی به صحتش خواهیم برد و علوم اسلامی این وضعیت را دارد.

مقدمه الف:

1: ادوار رابطه مردم و علماء:

1: رابطه محدث و مستمع

2: دوره وحید: ارتقاء سمت به مجتهد و مقلّد

3: دوره امام ره: ارتقاء به امام و امّت امام ره. برای توضیح علم اصول، باید قبل و بعد وحید را بیشتر توضیح بدهیم و توضیحات مرحله سوم بماند برای کارهای انسان شناختی و هستی شناسی در آینده.

عنوان محدث:مخبرِ و محدث باید، دو خصوصیت داشته باشد:

1: مأمون از کذب باشد

2: مأمون از خطاء: به معنای اینکه نباید در حدیث دست ببرد و باید همانکونه که شنیده منتقل کند. کتاب من لا یحضره الفقیه از مرحوم صدوق، شاهد برجسته این دوره است، یعنی رساله ای است که متنش روایت است و اصلا جزء کتب اربعه حدیثی ماست که نشان میدهد فقیه ما در ساحت فقاهت، حدّش حدّ راویگری بوده است.

مهم: براساس روایات این مرتبه، غلط است و آثار و لوازم غلط آن در طول تاریخ (حسب قاعده) ظهور یافته است که قلّه آن، تولد اخباریگری است.

4: وحید، علم اصول را چگونه طرح کرد که مقبولیت یافت؟ مسأله ای که وحید طرح کرد این بود که در مجالس تقنین قوانین صرف، به اجرا نمی رسند بلکه تا به اجراء برسد، فرایند خاصی داریم. قوانین مادر داریم و تبصره ها، عام و خاص و مطلق و مقیدهایی داریم که لازمند و اگر فضای احکام، قانونگذار داریم که خداست باید بتوانیم کسانی داشته باشیم که جمع بین روایت کنند و ماحصل را به مردم برسانند پس مجتهد، لونی دیگر دارد و یک افزایشی در نقش او در اینجا شاهد هسیتم که ماحصلش آن است که ما نیاز به سازمانی داریم که از ورودی روایت و آیه داخل شود امّا خروجی، رساله عملیه باشد.

نکته مهمّ:

اخباریگری از گلوگاه های نظام معرفتی ماست که خودش مهمّ نیست ولی فهم آن ثمره اجتماعی فراوانی برای امروز ما دارد.

5: خلاصه: در مرتبه قبل گفتید مردم باید عمل به دستورات دین بکنند برای عمل هم مرجع، نقل حدیث بکند، حالا، وحید اصول را را به این سازه اضافه کرد حالا در دوره امام ره، آن حرف اصلی ایشان این بود که:

گفتید باید عمل کنند امّا نگفتید چرا؟

و به چه هدف؟

برای اینکه به کمالی برسند، حالا این کمال توطی دارد یا تشکیک؟

در آیه « یا ایها الذین آمنوا آمِنوا » خیلی ها میگفتند این فعل امر، دلالت بر تأکید دارد امّا امام گفت: ظاهرش استیناف است و حمل برخلاف ظاهر تکلف است و نتیجه گرفتند ایمان، تشکیکی است،پس کار امام ره این بود که فقاهت را درجه ای به پیش بردند، حالا اجتهاد به اضافه انسان شناسی و هستی شناسی خاص ایشان خروجی اش شد، ولایت مطلقه پس ولایت مطلقه تولید بین یک باید _ باید عمل کنیم _ و هست است_ انسان شناسی و هستی شناسی در دستگاه ایشان.

6: متفرعات:

1: اصول، در فقاهت کافی نیست، بلکه نهایتا دستگاهی است که مواد خام آن، قرآن و حدیثتند، پس نیاز به تفسیر و علم رجال و درایه و .. داریم.

2: اصول از علوم آلی است پس صرف یادگیری قواعد کافی نیست بلکه ممارست تصدیقی در پیاده کردن اصول، لازم است و البته خیلی ها علم اصول را برای اصول درس می دهند. و قوام استنباطشان همان علم رجالشان است و شأن حدیث گویی در آنها غلبه دارد ولو اینکه با سازمان اصول جور نیاید.

مقدمه ب:

ادوار شک گرایی در نظام معرفت شناختی غرب:

شک گرایی یونان باستان:

قبل از سقراط و افلاطون با ظهور سوفسطاییان و بیان اینکه حقیقتی نیست.

افراد شاخص این دسته:

پروتاگوراس و گورگیاس.

گورگیاس جمله مشهوری دارد به این بیان که:

« واقعی نداریم ( بحث آنتولوژی)، یا اگر داریم قابل شناخت نیست ( اپیستومولوژی و منطق) و یا اینکه اگر قابل شناخت است قابل شناساندن نیست ( زبان شناسی - فلسفه تحلیلی)»

مرحله اول (آنتولوژی و شبهات مربوط به آن را) را نتوانستند به خوبی جواب بدهند و البته افلاطون و ارسطو وارد شدند و کارهایی کردند امّا اروپا نفهمید.

در ادامه در مقوله شناخت، دکارت وارد شد، بعد اسپینوزا و دیگر راسیونالیست ها، بعد، لاک و هیوم و بارکلی و آمپریستهای اروپا بعد از او، کانت و هگل آمدند تا جمع بین حس و عقل کنند و نشد و فلسفه هگل دو شاخته شد یکی مارکسیست ها و اگزیستانسیالیستها و از کانت، پوزوتویستها منشق شدند و باز نشد و شبهات پاسخ داده نشد و با رحلت ویل دورانت در جمعیت پوزیستویستها و نیچه در بین اگزیستانسیالیست ها، این سیر وارد مرحله دوم شد که شناخت شناسی باشد.

نکته مهم:

در فضای فلسفه تحلیلی زبان امروز معروف است که از پوزیتیویست ها کسانی هستند که خیلی به فلسفه تحلیلی زبان ارج میگذارند ، جریانی در لهستان و مجارستان و اروپای شرقی هستند که البته از آلمان شروع شده است و به آن طرف رفته که به نام فلسفه تحلیلی زبان و اصحاب حلقه وین مشهورند و بزرگشان ویتکنشتاین است و اینها خیلی فلسفه تحلیلی زبان را توسعه داده اند.

نکته مهم:

جریان اگزیسیالیست ها با نظریه هرمونوتیک هایدگر ادامه یافت و فلسفه تحلیلی زبان اوج گرفت و به پیش رفت.

حلقه اتصال به بحث اصولی ما:

فلسفه تحلیلی زبان، موضوع خود را تفهیم و تفهم قرار داده است که این یا با گفتار است و یا با نوشتارکه اینها مربوط به باب الفاظ است و در تراث ما در فضای علم اصول و مباحث الفاظ، عبارت من جهه عامّه یعنی همان فلسفه تحلیلی زبان و مرز مشترکی بین ما و آنها می سازد پس باید روی این بخش، به ویژه سرمایه گذاری کرد.

یعنی با توجه به غیبت معصوم و اینکه باید حرف معصوم به ما برسد که این رسیدن، از ره آورد متن است پس باید علمی داشته باشیم که متن شناسی به ما یاد بدهد تا ضوابط حاکم بر کلام معصوم کشف شود و البته روشن است که زبان معصوم هم، زبان عقلاء است پس زبان شناسی او نیز، زبان شناسی متعارف عقلایی است لذا اگر اصول را محکم کنیم جواب هرمونوتیک هایدگر داده خواهد شد.


انقلاب اسلامی، ابر قدرتی فرهنگی

تحلیل گران غربی اذعان می کنند که ما بخواهیم و نخواهیم انقلاب اسلامی یک غول فرهنگی است که دارد شیشه ی حصر خود را می شکند و بیرون می اید. این جاست که انسان تأسف می خورد چگونه یک ملّتی که این چنین کاری انجام داده اند که تمام شواهد بر بزرگ بودن آن اذعان دارند خودشان آنطور که باید و شاید به بزرگی آن باور نداشته باشند! شما اگر خواستید ارزش انقلاب اسلامی را در تاریخ معاصر بدانید به محافلی که امروزه به زعم خودشان برای بشریت تصمیم می گیرند سری بزنید تا ببینید چگونه جهان منفعل انقلاب اسلامی است و در تمام تصمیماتشان همواره نگاهی به انقلاب اسلامی دارند و هر حرکتی که انجام می دهند در راستای مهار آن است.

جایگاه انقلاب اسلامی را باید در راستای اراده خدا در تحقق اسلام در قرون اخبر دانست تا متوجه شویم چرا این چنین قدرتمندانه جلو می رود، همان خدایی که قرآن را اورد و بر خلاف نقشه های همه دشمنانش همچنان در تاریخ جلو آمد، همان خدا تحقق و تعالی انقلاب اسلامی را اراده کرده است، خداوند در غدیر به پیامبرش خبر داد که درست است که نقشه های دشمن برای مقابله با علی ع شدید است امّا « و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین» خداوند اسلام را و پیام تو را از همه آن نقشه ها حفظ می کند و نمی گذارد کافرین به نتیجه ای که می خواهند برسند.

امروز موقعیت انقلاب اسلامی در دنیای سیاست طوری است که هر جا که بخواهند حرفی برای آینده جهان بزنند اولین سوالشان این است که جایگاه انقلاب اسلامی در این معادلات کجاست؟

کسینجر شخصیت استراتژیست آمریکا گفته بود : همه مشکلات جهان جدید از خمینی شروع شد. این ها یک طرحی برای خود ریخته بودند که جهان را مثل یک لقمه ببلعند و با حضور اسراییل، خاورمیانه، جهان اسلام را به یک مستعمره تبدیل کنند، که انقلاب اسلامی چون لقمه ای در گلویشان گیر کرد


برشی از یک کتاب عالی

« بندبازان تا وقتى که افتادنشان را مىبینند ولی تصور افتادن نمیکنند و با چوبى که در دست دارند توازن خود را حفظ مىکنند، سقوط نمیکنند ولى همین که به جـاى نگـاه بـه افتـادن، از تصور افتادن متأثر و منفعل شوند، سقوط میکنند. وقتى که انسان «ماري» را در گوشه ي اتاق مىبیند که آنجا چنبره زده است، آن مار آنجـا چنبره زده و ما هم این جا ایستادهایم و نهایتاً مىبینیم که آن مـار از جـایش حرکـت کـرد و بـه سمت دیگر اتاق رفت ما هم کاملاً داریم حرکات او را مىبینیم و منفعـل هـم نمـیشـویم و مـا فقط «نگاه کردن» هستیم، نه «منفعل و فرار کننده»، در این حال امکان ندارد خیـالات مـا بـه مـا دستور دهند، زیرا تا وقتى فقط آن را نگاه مىکنیم هیچ اتفاقی نمیافتـد اتفاقـاً از وقتـى بـه مـار نگاه نمیکنیم و تحت تأثیر تصورات خود هستیم اتفاقات شروع میشود چون دیگرموضوع را آنطور که هست نمیبینیم، خیالات خـود را مـىبینـیم و در واقـع خیـالات مـا اسـت کـه مـا را میترساند. تنها در سـکوت کامـل در سـکوتی کـه از تـصورات خـود آزاد هـستیم، مـیتـوانیم پدیدهها را درست نگاه کنیم و بهترین موضعگیري را بنمائیم. اثري که بر ذهن مـا مـسلط شـده کار را سخت میکند، آري در برخورد با مار، با پدیدهاي روبهرو شدهاي که مـیگـزد و داراي زهري کشنده است ولی تسلطی بر ما ندارد و مـا مـیتـوانیم کـشنده بـودن زهـرش را هـم نگـاه کنیم، فعلاً که ما را نگزیده است، میتوانیم به سمى بودن آن نگاه کنیم و متوجه باشیم یک مار گزندهي خطرناك آن جاست. آن مار آن جاست و شما هم این جا. به گفتـهي کریـشنامورتی: «ما هرگز به «آنچه هست» نگاه نمیکنیم، زیرا قبلاً تعریف، توصیف و تصویري از آن داریـم و اکنون از طریق آن توصیف و تصویر نگاه میکنیم». در نگاه بـه دنیـا نیـز گرفتـار توصـیفهـا و تصویرهاي ذهنی و توهمیِ خود هستیم که موجب میشود زوال و انتقال آن را نبینیم. در رابطـه با نقش تصورات و نسبت سایرموجودات با تصورات ما محىالدین بن عربـى در شـرح حـالش مىگوید وقتى جوان بودم روزى سوار بر اسب در راهى مىرفتم که اسـب مـرا بـین یـک گلـه گورخر برد - با اینکه گورخرها حیوانات نیمه وحشى هـستند - هـیچکـدام از آنهـا فـرار نکردنـد چون در نفس من امنیت دیدند. یعنى من هرگز تصور آزار دادنشان را نداشتم و چون در نفـسم کاملاً به آنها امنیت داده بودم اصلاً از من نترسیدند و به محض این که آن دو نفرى کـه همـراه من بودند آمدند، گورخرها فرار کردند. حتماً اطلاع دارید که حیوانـات مقـام تسبیحـشان مقـام تسبیح یگانه است و مثل ما نیست که ذهن و اندیشهمان به چنـدین هـدف تعلـق دارد و بایـد در درون این تعلقات به خداوند نظر کنیم. موجودي که مقام تسبیحش یگانه شـد، نفـوذ تـسبیحش زیاد است و بیشتر میتواند در عالم حضور داشته باشد و آنچه را در اطرافش میگذرد احساس کند. فقط فرق حیوانات با انسان در این است که درجهي تسبیحشان نسبت به انسان، پایین است ولى نفوذ تسبیحشان در نظر به ماوراء این عالم زیاد است. در روایات به این مضمون داریـم کـه پیامبر مىفرمایند: اینکه مىبینید مثلاً در گلهي گوسفندان ناگهان یک گوسفند رم مـىکنـد براى این است که عذاب یک کافر را احساس مىنماید. یعنى یـک حیـوان مـىتوانـد احـساس کند که درون قلب ما چه مىگذرد چون در مقام تسبیحش یگانه است. بنـابراین اگـر حیوانـات گاهى به ما حمله مىکنند به روح تجاوز کار ما که نسبت به آنها داریم حمله مىکنند. یک وقت نگاه مىکنیم مىبینیم یک مار در نزدیکى ما هـست و مـا هـم بـدون هـیچ گونـه تصورِ اضافهاي، فقط نگاهش مىکنیم و کارى با او نداریم ولى یک وقت تـصور مـیکنـیم آن مار بنا دارد که ما را بگزد و لذا تصور کشتن آن را در ذهن خـود مـیپـرورانیم، مـار هـم از مـا احساس امنیت نمىکند در نتیجه مىخواهد از خودش دفاع کند، به همین جهت حمله مىکنـد و ما را نیش میزند. معلوم است که در این رابطه ترس و تصور ما از مار بود که ما را نـیش زد، ما از ترس و تصور خودمان ضربه خوردیم. این مـسئله تـا زمـانی وجـود دارد کـه ارتبـاط مـا بـا واقعیات ارتباط مستقیم نیست، ذهنیات ما حاکم بر عملی است که انجام مـیدهـیم، همـینطـور که تصورات امروز ما عمل فرداي ما را در رویـارویی بـا حادثـههـاي فـردا، مـیسـازد. نحـوهي زیباترین مسافرخانه، خطرناكترین منزل زندگی ما نشان میدهد که پر از تصورات ساختگی هستیم و به همین جهت وابستگیهـاي مـا، مانع میگردند تا درست عمل کنیم، وقتی پیشفرضهاي ذهنی خود را شناختیم میتوانیم آزاد از آن پیشفرضها با واقعیات روبه رو شـویم و در آن صـورت زنـدگی صـورت دیگـري پیـدا میکند و نگاه ما به دنیا، نگاه دیگري خواهد شد.» فرزندم این چنین باید بود - شرح نامه 31 نهج البلاغه از اصغرطاهرزاده