خلاصه مباحث شرح بدایه  از استاد علی فرحانی - ش 4

نکته مهمّ:

برای تکمیل مباحث علم حصولی، اولا باید ملاک خطا پذیری ادراکات تبیین شود.

ادعای محققین:

ملاک، انفعال یا فعالیت پذیری نفس است یعنی اگر در ادراکی، نسبت به خارج، صرفا منفعل باشیم و نقشی در ایجاد نداشته باشیم خطاپذیر نیست چون خطا ریشه در فعالیت دارد و در مانحن فیه، فعالیت نداریم پس:

آندسته از تصورات و تصدیقاتی که انفعال ای اند، مصون از خطایند لذا علم حسی و خیالی چون فقط در اثر برقراری ارتباط حسّی با خارج ایجاد شده است و تصرف نداریم، خطا پذیر نیست.

اشکال ملا امین در گام دوّم:

یک اشکال مهمّ ایشان به مسأله ملاک خطاپذیریی و خطاناپذیری مدرکات انسان است و به ادعای منطق در عصمت بخشی به تفکر حمله میکنند به این شکل که ابتدا علم حسّی را کنار میگذارند و سپس علوم نظری را به دو دسته تقسیم میکنند:

قریب به حسّ

بعید از آن

در نگاه ایشان، تنها ملاک صحت گزاره های یک علم «حسّ» است ضمن اینکه در اصل واقع نمایی علم حصولی تردید ندارند ولی ملاک خطاپذیری مفاهیم را تصرف نفس انسان نسبت به مبدء حسّی میداند یعنی هر چه مدرکات از حس فاصله بگیرند و جا برای تصرف نفس، باز شود احتمال خطا بیشتر است لذا علم منطق هیچ ملاکی برای جلوگیری از خطا در ادراکات بعید از حسّ ندارد لذا حکیم در تفکر خویس نباید از موادی که بعید از حسّ هستند و تحت تصرف نفس، بهره ببرد در صورتی که غالب قیاس های فلسفه اینگونه است.


یک حدیث جذّاب

در دنیایی زندگی می کنیم که بخاطر بمباران ذهن های ما توسط تکنولوژی های نو به نو در فضاهای مختلف و بر اثر سلطنت رسانه و پر و خالی شدن مداوم ذهن ها، همه ما کم و بیش توهم دانش و علم و آگاهی داریم.

شاید بارزترین نشانه این امر آن است که هیچ کس احساس نیاز به مربّی ای که او را تربیت کند و به اصلاح فکر و عملش بپردازد نمی کند، لذا یا پای درس انسان آگاه و حکیم حاضر نمی شود و یا اینکه وقتی به هر ضرب و زوری دست او بند مجلس درسی شد یکسره حرف میزند و ابراز وجود می کند و کلمات بی محتوا از لب او نمی افتد تا نشان دهد که آنچه تو خواهان گفتن آنی من قبل از تو و بهترش را میدانم.

در این فضای آشفته، یکی از احادیث جذابی که می تواند راهنمایی برای چگونه بودن و عمل کردن برای ما باشد، این روایت فوق العاده است. چرا فوق العاده؟ بخاطر اینکه به چگونه آموختن ما جهت میدهد و راهنماییمان می کند تا با هر روشی به پیش نرویم تا آورده های خوبی در این مسیر داشته باشیم:

« جاء رجل الی النبی ص ( مردی به سراغ پیامبر ص رفت ) فقال یا رسول الله ماالعلم؟ ( و گفت: این رسول خدا، علم چگونه حاصل می شود؟ یا بگو: روش صحیح فراگیری علم چیست؟ ) فقال: الانصات ( پیامبر فرمود: در مرحله اول با سکوت! ) قال: ثم مه یا رسول الله؟ ( پس از این مرحله، باید چکار کنیم تا به علم برسیم؟) قال: الاستماع ( یعنی مرحله پس از سکوت به خوبی گوش دادن است و البته روشن است که خیلی از مشکلات ما با خوب گوش دادن حلّ می شود و امروز خوب گوش دادن کیمیایی است که تفاوت بین انسان ها را مشخص می کند.) قال: ثم مه؟ ( مرد پرسید مرحله بعدی در فرایند یادگیری چیست؟ ) قال: الحفظ ( یعنی درک همه جانبه حکمت و علم و استحکام آن در وجودتان) قال: ثمّ مه یا رسول الله؟ ( مرد پرسید: پس از حفظ نوبت چیست؟) قال العمل به. ( پیامبر پاسخ دادند: باید آن درک همه جانبه را با عمل به محتوای علم، قوام ببخشی تا در وجود تو اثرگذار باشد) قال: ثمّ مه؟ ( مرد در نهایت پرسید: مرحله آخر چیست؟ ) قال: نشره ( و پیامبر پاسخ دادند: اینکه علم را برای توسعه تأثیرگذاری آن در افراد مختلف، به دیگران هم برسانی. »

بنابرین علم آموزی دارای 5 مرحله کلّی است:

1: سکوت

2: خوب گوش دادن

3: حفظ

4: عمل

5: یاد دادن


چرا فصوص الحکم مهمّ است؟

یکی از کتابهای ارزشمند در نسبت با علم عرفان نظری، کتاب فصوص الحکم است که از جمله آثار موجز محی الدین عربی در این حیطه است که از گذشته در سنت فکری و معرفتی ما، پلّه ی اوّل برای آشنایی با این صناعت بوده است و هر که طالب ورود در فضای عرفان نظری است و دوست دارد که با آن آشناییت داشته باشد لاجرم گذرش به آن خواهد افتاد.

امّا چرا فصوص الحکم مهمّ است؟

بخاطر اینکه فصوص الحکم استخوان بندی اولیه مفاهیم مربوط به عرفان نظری را برای ما تحکیم می کند و ما در این کتاب با سازه کلّی این دانش آشنا می شویم و آنچه بعدها در مسیر خوانش این علم، فرا می گیریم عملا بسط این اجمالی است که در این کتاب مشاهده می شود.

در این کتاب:

اولا با ذوق عرفانی و افق و خیزهای خاصِّ آن آشنا می شویم و دنیای عرفانی محیی الدین ( این انسان تأثیر گذار ) را از نزدیک می بینیم. یعنی یکبار در کوچه باغ های عرفان آهسته و پیوسته راه می رویم و افق هایی را می بینیم که زندگی خشک عقلانی صرف ما از آن فرسنگ ها دورند.

ثانیا با کدهایی که محیی الدین میدهد با زوایای تحلیل عرفانی نیز انس می گیریم و می فهمیم که باید خود را محدود در یک دنیای ادراکی خاص نکنیم.

ثالثا زبان شناسی این دانش را با درک معنای کلماتی مثل « اعیان ثابته » و دیگر واژگان کلیدی در صناعت عرفان، مستحکم می کنیم.

پس قرار نیست که فصوص الحکم را به عنوان مقصد، ببینیم و خانه خویش را در آن بنا سازیم بلکه قرار است که آن را معبری برای عبور ببینیم و در این کتاب باید یکبار به تمامه، عرفان نظری را از پیش چشم بگذرانیم، همین و لا غیر.


همرزمان حسین ع، کتابی از جنس دیگر

همرزمان حسین ع تحلیلی نوین در نسبت با تاریخ اهل بیت ع است که ویژگی های متعددی را می توان برای آن شماره کرد:

1: این کتاب ساختار شکن است و تکرار حرف های پیش گفته که عمدتا در فضای کلامی تکرار شده است نیست.

2: این کتاب در طرح مسأله روی سوال های کاربردی تکیه کرده و به مقتضای تاریخ ما، به مسأله از زاویه ای دیگر نگاه کرده است.

3: این کتاب، تاریخ اهل بیت ع را بی نسبت با ما و در فضای انتزاع طرح نکرده بلکه بخاطر تکیه روی بعد اجتماعی اسلام، پس از خوانش آن، بمبی از انگیزه برای اصلاح و جهاد اجتماعی خواهید شد.

4: این کتاب حاصل یک دغدغه جدّی است و محصول توجّه به موضوعات حقیقی تاثیرگذار است و نه تحقیقی از سر بیکاری و تفنن.

5: این کتاب رنگ تحقیقی و انتقادی غلیظی دارد و برخی از باورهای مربوط به سیره اهل بیت ع را زیر سوال می برد ..........


من

خسته ام از این منِ پستِ همه چیز خوارِ همه چیز خواه ..

دلم گرفته از این عالَمی که بی عالَمی است و وهم اندرِ وهم ..

تو را می خواهم ای منتهای طلب ها و ای بی نهایت ..

ای که چون تویی نیست و ذهن ها از درک تو علیلند، راهی بگشا ..

خاک بر سر واژگانِ من و بر فرق سر خطوط پلشتِ این بی وجود پست ..

تو مدت هاست راه را گشوده ای ..

و مدت هاست با چشمانت به آن نگریسته ای که مگر مردی بلکه ابر مردی یافت شود تا بی هیچ کلام اضافی، پای در مسیر نهد و به پیش آید ..

شاید مدت ها مرا جست و جو کردی و مأیوسانه سر به زیر انداختی چرا که هنوز من را اسیر کودکی هایم دیده ای و نه بزم مردان ..

آه ای غایت و منتهی طلبِ هر سالک آگاه، مددی تا به یاری ات منِ دانی را سر ببرم و منی برتر را زنده نمایم ..


ای نماز ...

در دنیای جاذبه های رنگارنگ امروز و در روزگارِ ظهور صدهزار دام و دانه در برابر ما، آنچه باید به آن دقت داشته باشیم فرار از کثرت های نو به نو به سوی وحدت و توحید و یگانگی است و صد البته در این مسیر آنچه بیش از هر استاد اخلاق و عرفانی و پیش از هر دستورالعمل سلوکی ای دستگیر آدمی است گوهری است که نامش « نماز» است.

آری نماز، همانکه هر روز با آن محشوریم امّا از نیوشای مستور در آن، سرمست و شاداب نمی شویم و هنوز پس از سالیان دراز که عادت به آن کرده ایم، برای درمان آلودگی ها و پلشتی های رخنه کرده در درونمان که هر از چند گاهی به واسطه ی تکانه های دنیای دون که در میدان امتحان الهی شاهد آن هستیم از کف شخصیت ما به روی ان می آیند و سر به زنگ ها اذیتمان می کنند به فکر رجوع به مشاور هستیم، هیهات از این فکر و خطور و صد حیف که این مزرعه ی وجود ما را آبِ اراده های تاریک گرفته و دهقان مصیب زده ی طلب ما را خواب گرفته.

من یکی اراده کرده ام که نماز لاغر اندام فلک زده خودم را حیاتی دوباره ببخشم و آن را زنده تر از پیش کنم تا شراشرِ وجود من را لذت محبوب بگیرد و خویش را در گستره ای ببینم و بیابم که او خواسته و او اراده نموده است.

ای نماز، ای که مدتهاست از تو غافلم و سعادت سیر سیمای تو را ندارم، می دانم که اگر اراده ای بزرگ و خواستی عمیق در من ببینی مرا زنده خواهی کرد تا چون مردگان زندگی نکنم و با چشم مردگان نبینم و با پای مردگان راه نروم و با فکر مردگان به اندیشه نپردازم، آری تلاش من این است که تو را به زندگی ام بر گردانم تا تو نیز مرا به جرگه ی زندگان برسانی ...


یک حدیث جذاب

قال علی علیه السلام :

« کن فی الفتنه کابن اللبون، لا ظهر فیرکب و ضرع فیحلب »

ترجمه :

هنگام رویارویی با فتنه و آشوب، همچون شتر بچه باش که نه پشتی دارد که بر آن سوار شوند و نه پستانی که از آن شیر بدوشند. کلمه ش 1 از کلمات قصار نهج البلاغه

شرح مختصر:

1: فتنه:

والفِتْنةُ: العَذاب. والفِتنةُ: أن يَفتِنَ اللهُ قوما أي يبتليهم. « العین خلیل بن احمد، ج 8 صفحه 127» یعنی فتنه نوعی عذاب است و اینکه دسته ای از مردم مبتلا به آن می شوند و مورد فتنه قرار می گیرند یعنی دچار بلاهایی می شوند. پس فتنه شرایطی غیر عادّی است که در آن نوعا تحلیل ها دچار مشکل می شود و ذهنیت ها دستخوش تغییر می شوند و اقتضای انحراف از مسیر حقّ در آن زیاد است.

2: لا ظهر ...:

مراد حضرت این نیست که گوشه گیری پیشه کن و عملا، منفعل از حوادث باش بلکه به قراین منفصله، مراد آن است که اسیر جریان های اطرافت که سعی دارند تو را در مسیر غلطی قرار بدهند نباش بلکه فعالانه به پیش برو و پیش آهنگ باش.

نکته مهمّ:

برای اسیر فضای فتنه نشدن:

اسیر امراض اخلاقی نباشیم چنانکه خداوند می فرمایند: « استزلهم الشیطان ببعض ما کسبوا»

شاخص های دقیقی برای فهم اصل وقایع داشته باشیم یعنی موضوع شناس باشیم

بدانیم که تکلیف فعلی ما چیست


خلاصه مباحث شرح بدایه از استاد علی فرحانی - ش 3

هویت عرض ذاتی در نگاه حکماء

نکته : مقدماتی درباره منطق و سیر ادراکات لازم است تا عرض ذاتی به عنوان پلی بین مدرَکات، دیده شود.

نکته 2: در منطق، ابتدا شناخت محدوده خطا در تفکر پرداخته می شود لذا سه تقسیم مختلف برای علم، ذکر می کنند تا محدوده مذکور کشف گردد و ضوابط تفکر صحیح در هر کدام معین شود.

1: زمانی علم منطق می تواند عصمت بخش از خطا باشد که اصل موضوعه فلسفی یا معرفتی در اثبات گزاره های آن نباشد چون باید تابع سیر بدیهی باشد تا خود، مبرّا از خطا باشد.

2: مراتب علم حصولی:

الف: حسّی:

با ابزار حواس 5 گانه خصوصیات عالم خارج با توجّه به خصوصیات حسّی خود، شناسایی می شود.

ب: خیالی:

هنگام قطع رابطه حواسّ با خارج، تصویر شفاف قبلی با کمی ابهام، باقی است که این صورت خیالی، به وضوح ادراکات حسّی نیست ولی شامل آن مقدار از جزییات ادراک حسّی است که آگاهی فرد به اشیاء را حفظ کند.

ج: عقلی:

علم خیالی با وجود ابهام، رنگ و بوی اشیای جزیی خارجی را با خود دارد ولی در مرتبه سه ابهام بالاتر می رود و قابلیت صدق بر افراد مختلف از ماهیت یافت می شود که به آن ادراک مفهوم کلّی می گویند که اگرچه جزییات دقیق علم حسّی را ندارد و از جزییات محدود خیالی نیز عاری است ولی مهمّ است و اساس تفکر ماست.

نکته:

در این مراتب، اصل مقبول فلسفی یا ... نبود و بدیهی بودند و اثبات نمی خواستند.

3: اشکال به بیان مرحوم مظفّر در مراتب دانش:

پس از علم خیالی به وهمی اشاره می کنند و می گویند که : معانی جزیی ای ادراک می شود که مادّه و مقدار ندارند مثل حب پدر و مادر به فرزند و ادعا می کنند که تفاوت ادراکی انسان و حیوان از این مرتبه آغاز می گردد. در حالیکه ادراک مذکور، مقایسه ای در مرتبه علم عقلی است و اضافه کردن این قسم، به مراتب علم در سیر بدیهی علم منطق، کار اثبات آن را سخت خواهد کرد.

4: اشکالات امین استر آبادی به منطق:

1: علم منطق، مقدماتی دارد که امکان خطا دارند و اختلافی اند، که با مطالبی که مرحوم مظفر اضافه کردند و برخی از مطالب تقریر شده در حقیقت علم حضوری، اشکال ایشان بجاست.

نتیجه اولی که گرفتیم:

علم حضوری از محدوده منطق، خارج است.

نتیجه دوّم:

آنچه در مراتب علم، تقریر کردیم بدیهی بود و اثبات نمی خواست و اگر از سیر بدیهی خارج شویم سپر عصمت بخشی منطق را از دستش می گیریم.

نتیجه سوّم:

علم حسّی و خیالی نیز خارج از منطقند چون خطا پذیر نیستند چرا که امکان خطا در انها نیست و البته ملاک خطاپذیری و عدم آن، فعالیت یا انفعال نفس است یعنی:

اگر نفس نسبت به اشیاءِ خارجی منفعل است، امکان خطا وجود ندارد و اگر خطایی تصور شود امکان اثبات نیست زیرا ارتباط انسان با معلومات حسّی فقط از راه علم حسّی است و اثبات خطا نیز فقط از این راه خواهد بود.

5: علم حصولی:

الف: تصور: ادراکات فاقد حکم به مطابقت با خارج

ب: تصدیق: ادراکات دارای حکم به مطابقت با خارج

نکته:

در تقسیم مذکور نیز به دنبال تقدیر محدوده علم منطقیم لذا عده ای معتقدند که تصورات از دایره منطق خارج است چرا که فاقد حکم است و صحت و خطا در آن راه ندارد پس موضوع خطا در آن راه ندارد.

اشکال:

تصوراتی هست که نیازمند استدلال و اثبات است و از مقایسه تصورات دیگر به دست می آید مثل علیّت. و چون این مفاهیم با استدلال به دست می آید امکان خطا در تصور آن معانی هست لذا باید ضابطه جلوگیری از خطا در این تصورات، تبیین گردد و البته بسیاری نسبت به جایگاه تصورات در منطق، ابهام دارند و در نهایت در بحث خطا، ضابطه مشخصی ندارند.


خلاصه مباحث شرح بدایه از استاد علی فرحانی - ش 2

بحث موضوع علم در بدایه

سوال اساسی:

مقدمات، تابع نظام برهانی اند یا احتیاجات علمی که علی الاول قابل تغییر نباشند و علی الثانی باشند؟

1: دو روش برای بررسی مقدمات علوم و رسیدن به پاسخ مناسب داریم:

الف: اصولی ها:

این بحث در اصول، دچار اعوجاج شد و نقطه شروع مناسبی که اشاره شد نداشته است لذا این اشکال که اصولیون اصل احتیاج به ملاک ثابت و اعتباری را بحث نکرده اند بر آنها وارد است و در این شیوه علت پذیرش عرض ذاتی و ملاک موضوع علم مطرح نشده و البته تقریر مشهور از بیان آخوند در کفایه هم در این فضاست و عبارت عرض ذاتی در موضوع علم، اینگونه دیده شده و اعتباری بحث گردیده است و هدف این بوده که موضوعی یافت شود که همه مسأله های اصول فقه را در بر بگیرد لذا به موضوعی بها میدهند که میان ابواب علم اصول، جامعیت داشته باشد پس آنها به وجه اثبات عرض ذاتی اشاره نکرده اند و بدون ذکر دلیل، آن را به قصد جامعیت برای گزاره های علم، تعریف می کنند.

ب: فلاسفه:

ملاک تمایز علوم را عرض ذاتی می گیرند و کارشان برهانی است و برهان هم در خود عرض ذاتی است، یعنی از طرفی می گویند دلیل وجود موضوع، عرض ذاتی است که در همه علوم هست و با همین نظام عرض ذاتی، جایگاه همه علوم و تقسیمات آن را مشخص می کنند و تبویب صحیح مسأله های علم را منوط به آن می دانند.

پس با برهانی بود نظام عرض ذاتی، علوم اعتباری از محلّ بحث خارج است و به علت اینکه گزاره های آن، تابع برهان و واقعیت نیست موضوع علم، در علوم اعتباری به معنای دقیق فلسفی اش، محقق نمی شود.

2: علامه بر این باور است که تقسیم حکمت به نظری و عملی، تابع نظام عرض ذاتی نیست لذا یا باید آن را کنار بگذاریم و به اصل توافق پایبند باشیم یا اینکه این تقسیمات را کنار بگذاریم که ایشان تقسیمات حکمت را نفی می کنند تا علی المبناء تقسیم دیگری برای حکمت ارایه دهند.

ج: برخی متأخرین:

علامه مصباح، می فرمایند:

اگر چه بین گزاره های علوم، ارتباط واقعی هست و عرض ذاتی نیز، یک نظام برهانی و مطابق با واقع است ولی در بسیاری موارد، موضوعات حقیقی علوم، کشف نمی شود لذا در تمایز علوم نمی توانیم به نظام عرض ذاتی در تمایز علوم استناد نماییم پس برای تعیین موضوع علم، نمی توان از نظام عرض ذاتی بهره برد بلکه باید موضوع را عنوان جامع مسأله های یک علم دانست که البته در بیان آخوند هم می توان این معنا را مستتر دید چرا که ایشان رابطه واقعی بین علوم را انکار نمی کنند ولی استفاده از آنها در تقسیم علوم را مطلوب نمی دانند لذا تبعیت از غرض تدوین را برای تعیین مرز علوم، پیشنهاد می کنند تا وجه جامعی بین مسأله ها در علم یافت شود و مشکل تداخل رفع گردد.

3: یک نظریه:

اگرچه در همه علوم نمی توان از موضوع علم، بهره برد ولی چون در برخی از علوم، موضوع مشخص است لذا اصل، در ملاک تمایز بر نظام عرض ذاتی است و در علومی که موضوع مشخص نیست از ملاک دیگر بهره می بریم.

اشکال:

1: جایز است که علوم مختلف را با دو ملاک تقسیم بندی کنیم یا خیر؟

2: اگر فرض کنیم که تقسیمات علوم، پیکره مشخصی دارد تا علوم تداخل در هم نداشته باشند امکان استناد به دو ملاک در تمایز علوم نیست زیرا امکان اختلاف بین ملاک ها هست یعنی با ملاک عرض ذاتی، برخی از مسأله ها در یک علم باشند و در مقام خارج، غرض تدوین، همان مسأله ها را در علمی دیگر قرار بدهی که به هرج و مرج می انجامد.

4: منظور از علم، گزاره هایی هستند که کنار هم گرد می آیند و عناوین مختلفه دارند و مباحث مختلفه پس مراد ما از علم، معنای دقیق فلسفی آن یعنی معادل مفهوم یا تصور لا بشرط نیست و مباحث حکما هم مربوط به این معنا از علم است.


خلاصه مباحث شرح بدایه الحکمه از استاد علی فرحانی - ش 1

تقسیمات حکمت

1: مصنفین کتب حکمی، ابتدا به تقسیمات حکمت می پرداخته اند و این رویه از زمان ارسطو وجود داشته و در کتب مشایی و اشراقی و اسفار، این سبک دیده می شود ولی نویسنده اصلا به آن اشاره نکرده اند، چرا؟ راز آن این است که تحلیل ایشان از تقسیمات حکمت، متفاوت است.

2: برای دقیق تر شدن در این مسأله یکی از پرسش های اساسی این است که این تقسیمات، تابع برهانند یا حاصل توافق؟

3: یکی از دغدغه های فلاسفه این بوده که در راستای تحلیل تمایز علوم، رابطه ی بین مسأله ها از حیث موضوع و محمول که باعث تولید یک دانش و تمایز آن می شده است را به کمک برهان دقیق سازی کرده و مجموعه علوم را مطابق با حقایق عالم مرتب کنند و در یک نسبت کلان تر، جای هر علم را در شبکه به هم پیوسته علوم بشری مشخص نمایند.

4: فیلسوف برای رسیدن به ملاک واقعی برای همراستا کردن علوم با حقایق از عرض ذاتی بهره می بردند و عرض ذاتی ملاک برهانی بین قضایای علوم است که تمایز علوم را توضیح واقعی خواهد داد.

5: عرض ذاتی می گوید: در یک علم، هر مسأله قرابت تکوینی با قضایای دیگر داشته که باعث کنار هم قرار گرفتن آنها شده است و در نگاه کلان این دانش را با دانش دیگر متفاوت کرده است.

6: فیلسوف با ملاک برهانی عرض ذاتی به پیکربندی علوم پرداخته و مدعی است که تقسیمات حکمت، تابع نظام عرض ذاتی و شناخت برهانی است.

7: اگر ملاک انشعاب و تقسیمات علوم را برگرفته از شناخت برهانی ندانیم ناچاریم برای هر علم ملاکی مجّزا اعتبار کنیم و علوم را با قرار داد از هم جدا کنیم و ملاک واحدی نخواهیم یافت.

8: چگونه از ملاک عرض ذاتی می توان در علوم اعتباری مثل اصول فقه بهره خواهیم برد؟

در حالیکه هیچ رابطه برهانی بین قضایای علوم اعتباری نیست؟

9: اصل تفکیک حکمت نظری از عملی تابع کدام ملاک است؟

10: نظام عرض ذاتی در تقسیم حکمت دیده نشده است اگر چه در ادامه علوم نظری با ملاک عرض ذاتی متمایز شده است.

11: علامه طباطبایی ره اگر چه نظام عرض ذاتی را یک نظام برهانی و تکوینی میداند ولی تقسیمات حکمت را قبول ندارد.

12: نظریات مختلف در تقسیمات حکمت و جمع بندی آن:

الف: حکمای قدیم:

نظام عرض ذاتی و تقسیمات حکمت را مبدءِ تمایز علوم از یکدیگر میدانند.

ب: علامه طباطبایی ره:

نظام برهانی عرض ذاتی را در پیکربندی علوم قبول دارند امّا تقسیمات حکمت را برهانی ندانسته و خارج از ضوابط عرض ذاتی می دانند.

ج: امام خمینی ره :

نه نظا عرض ذاتی را در تمایز علوم می پذیرند و نه تقسیمات حکمت را برهانی می دانند.


بخشهایی از مصاحبه  استاد قائمی‌نیا درباره الزامات معرفت شناسی و الهیاتی فضای سایبر

اشاره:

استاد قائمی‌نیا امسال کتاب جدیدی روانه بازار کردند که با رویکرد پدیدار شناسانه، فلسفه علامه طباطبایی ره و مباحث آزادی معنوی و آزادی را از شهید مطهری در تحلیل فضای سایبر در پردازش آن، لحاظ کرده بودند، ضمن اینکه تلاش فراوانی انجام داده بودند که در تحلیل خود از روش پوزیتویستی، عبور کرده باشند. من از ابتدایی که این کتاب روانه بازار شد، پیوسته موضوعات مربوط به آن را رصد می کنم چرا که احساس می کنم زاویه دیدی که در این کتاب گشوده شده می تواند تحولی در نسبت ما با آنچه باید باشیم در بر داشته باشد.

در این راستا و برای اینکه با فضای فکری ایشان بیش از پیش آشنا شویم، مصاحبه خبرگزاری تسنیم را تقدیمتان می کنم:

*کتاب "الهیات سایبر" قرار است به چه نیاز مبرم معرفتی پاسخ بدهد و انتظار دارید که به چه نتایج عملی مشخصی منتهی شود؟ آیا اساسا چشمداشت نتایج عملی از یک اثر نظری و معرفتی انتظار بجا و بحقی است؟

الهیات سایبر همان طور که از نامش پیداست به مسائل الهیاتی و کلامی می‌پردازد که مرتبط با فضای سایبر یا فضای مجازی است. فضای سایبر اهمیت زیادی برای عصر ما و خود ما دارد چون ما الان به یک معنا در عالم سایبر زندگی می‌کنیم و عالم سایبر زیست‌جهان ما را تشکیل می‌دهد. آن عالمی که در آن زندگی می‌کنیم، واکنش نشان می‌دهیم، سخن می‌گوییم و ارتباط برقرار می‌کنیم به نحوی از انحاء تحت سیطره فضای سایبری است. این فضا تمام ابعاد زندگی بشر جدید را فراگرفته و ما تمام امور علمی، اقتصادی، تجاری، ارتباطی خودمان را در این فضا سامان می‌دهیم و دامنه آن هم روز به روز گسترش بیشتری پیدا می‌کند.

طبیعی است که این فضا برای خودش مزایا و معایبی دارد، مزایایش را می‌بینم؛ همین سرعتی که در انجام کارها هست، ارتباط راحت‌تری که ما به واسطه این فضا با کسانی که در آن سوی کره زمین هستند برقرار می‌کنیم و... همه این‌ها چیزهایی هستند که در دنیای قدیم یا اساسا میسّر نبود و یا به این سهولت انجام نمی‌شد.

یکی از ویژگی‌های مهم سایبر دموکراتیزه شدن اطلاعات است یعنی اطلاعات عمومی شده و در دسترس همه قرار گرفته است. این نکته مهمی است ولی این فضا برای خودش معایبی هم دارد، من تلاش کرده‌ام که آن معایبی که بر این فضا مترتب است، خصوصا معایبی که معرفت‌شناختی و دینی هستند را تا حدی دسته‌بندی کنم و راه حل‌هایی هم پیشنهاد بدهم.

طبیعی است که مهمترین ویژگی معرفت‌شناختی فضای سایبر جایگزین شدن اطلاعات به جای معرفت است. "معرفت" باورِ صادقِ موجه است، از حیث معرفت‌شناسی در فضای سایبر ما با چیزی به اسم باور صادق موجه ارتباط نداریم بلکه صرفا با اطلاعات و داده‌هایی که معنادار هستند، سروکار داریم و چه بسا که اصلا فرصت نداریم که بخواهیم صدق و کذب آن‌ها را بررسی کنیم چون جریان اطلاعات در فضای سایبر فوق العاده قوی است، شما می‌بینید گاهی آبشارهای اطلاعاتی پیدا می‌شود و یک باره سیلی از اطلاعات می‌آید که به هیچ وجه نمی‌توانید مقابل آن مقاومت کنید؛ نمونه‌اش همین شایعاتی است که هراز چندگاهی در جامعه به راه می‌افتد و وقتی راه افتاد دیگر نمی‌شود با آن مقابله کرد چون باید زمان از آن بگذرد.

در فضای سایبر چنین اتفاقی می‌افتد و ما جریان‌های اطلاعات و کلان داده‌ها و آبشارهای اطلاعاتی داریم که تعامل معرفتی با این‌ها نمی‌شود کرد. بنابراین یک مشکل اصلی که پیدا می‌شود این است که کسی که در این فضا زندگی می‌کند با چه معیارها و هنجارهایی می‌تواند این اطلاعات را سبک و سنگین کند.

از سوی دیگر این فضا جذابیت‌های زیباشناختی بالایی دارد چون درد و رنج‌هایی که در زندگی روزمره می‌بینید، در این فضا وجود ندارد اما به موازات این امر، فراغت هم از انسان سلب می‌شود و طبیعی است که استفاده حداکثری از این فضا مشکلات زیادی برای بشر به وجود می‌آورد. همین که انسان درگیر در این فضا نمی‌تواند به کارهای ضروری‌اش برسد و معنای زندگی برایش تغییر پیدا می‌کند خیلی دامنه‌دار و مهم است لذا برخی اندیشمندان ایده "مینمالیسم دیجیتال" را مطرح کرده‌اند که به استفاده حداقلی از تکنولوژی و فضای مجازی و ابزارهای دیجیتال اشاره دارد. طبیعی است مشکل پوچی و بی‌معنایی در فضای مجازی خطری جدی است که در بیشتر کشورها از جمله در کشور ما میان جوانان رشد کرده است.

*این جایگزین شدن اطلاعات به جای معرفت که در فضای سایبر شاهدش هستیم از طریق چه سازوکار و تحت چه مکانیسمی به پوچی و معناباختگی حیات منجر می‌شود؟

ببینید! این مسأله دلایل متعددی دارد که من آن‌ها را در اثر خودم بررسی کرده‌ام؛ مختصر این که این امر هم دلایل فلسفی دارد هم دلایل عملی. از جمله دلایل فلسفی و نظری‌اش یکی همین جاگیر شدن اطلاعات به جای معرفت است و دوم اینکه سرگرم شدن به کلان داده‌ها به سلب اراده انسانی منجر می‌شود.

شما تصور کنید که دارید متنی را می‌خوانید که در حین آن پیامی در یکی از این شبکه‌ها می‌آید که اصلا ربطی به کار شما ندارد اما آن را دنبال می‌کنید و دوباره پیام‌های دیگری می‌آید و به همین ترتیب دچار یک تسلسل بی پایان در فضای سایبر می‌شوید که از اساس هم ربطی ربطی به کار شما ندارد و فقط وقت شما را می‌گیرد و توجه شما را به چیزهای دیگر معطوف می‌کند. خود این مسأله تبعات فلسفی و وجودی عمیقی دارد که باید در آن درنگ کرد.

به طور کلی تعلق وجودی پیدا کردن به فضای سایبر مشکل جدی بشر امروزی است و تبعات این تعلق وجودی در سایر ساحت‌های زیستی بشر هم راه پیدا کرده است. من این اصطلاح را از فلسفه خودمان گرفته‌ام که می‌گویند معلول نسبت به علت خودش سرتاپا فقر است چون علت، معلول را به وجود آورده است. این نسبت در جامعه امروز میان بشر جدید و فضای سایر وجود دارد و بشر نمی‌تواند بدون فضای مجازی زندگی کند و وابستگی کامل وجودی به آن پیدا کرده است.

*در حقیقت نسبت میان علت و معلول در فضای سایبر عوض شده است و انسان آن نقش فاعلی خودش را در این فضا از دست داده و به نوعی مغلوب و مقهور آن شده است.

بله نسبت کاملا عوض شده و یک حالت پذیرش و انفعال صرف نسبت به این فضا ایجاد شده است و این وابستگی‌ها مشکل ایجاد می‌کند که یکی از بارزترین آن‌ها از بین رفتن قدرت انتقادی بشر است گرفتن چون طبیعی است که کسی که در فضای کلان داده‌ها سیر می‌کند فرصت ندارد که این اطلاعات را ارزیابی کند، ابزارهای آن را هم ندارد.

درست مثل این است که شما همه اطلاعات، حتی اطلاعات تخصصی را به زبانی ساده در اختیار همگان قرار داده‌اید و این یک مشکل است. مشکل دیگر این است که فضای سایر انسان را وارد توده بزرگتری از مردم کرده است شما قبل از اینکه فضای سایبر بیاید با دایره دوستان و خانواده و همکارانتان ارتباط داشتید اما الان وقتی وارد فضای سایبر می‌شوید با همه کسانی که در اینترنت هستند تعامل دارید و این انسان را درگیر یک توده بزرگ‌تر کرده است که این توده بزرگ‌تر اصالت را از زندگی انسان می‌گیرد چون شما نمی‌توانید با طبیعت و همه آن موجوداتی که در جهان خارج هستند و با خودهای واقعی انسان‌ها ارتباط برقرار کنید.

این‌ها مشکلات جدی است که در واقع این فضا برای انسان به وجود آورده است و طبیعی است مفاهیم دینی هم تحت سیطره این وضعیت مشکل پیدا می‌کنند. مفاهیمی مثل "خود"، "خدا" و... همه این‌ها دستخوش تغییر می‌شوند. من در کتاب خودم به نحو مستوفا به این مسائل پرداخته‌ام و به مفاهیمی هم که تحت عنوان‌هایی مثل "خدای دیجیتال"، "روح دیجیتال" مطرح می‌کنند، پرداخته‌ام.

این را هم اضافه کنم که در فضای سایر شما نمی‌توانید کاملا تابع منطق باشید چون ورود در این فضا درست مثل این است که وارد جمعی می‌شوید که در آن جا هر کس چیزی می‌گوید و شما مجال پیدا نمی‌کنید استدلال کنید و لذا ایمانی که در فضای سایر پیدا می‌شود از سنخ جدیدی است که من اسم آن را "ایمان دیجیتال" گذاشته‌ام و این ایمانی است که نمی‌تواند مبتنی بر عقل باشد بلکه نوعاً مبتنی بر گرایش است و در واقع شما براساس گرایش و تمایلی که دارید ایمان می‌پذیرید. ادعا نمی‌کنم که در این فضا مباحث تخصصی درنمی‌گیرد چون طبیعی است که گاهی بحث‌های تخصصی راجع به ایمان، و دینداری هم در فضای سایبر صورت می‌گیرد ولی شما می بینید که گاهی یک نفر با یک شایعه‌ای راجع به دین، مفاهیم و شخصیت‌های دینی یک باره کل نظام باورهایش را تغییر می‌دهد.

*دغدغه اصلی شما در این کتاب الهیاتی بوده یا فلسفی و کلامی؟ چون دلمشغولی‌هایی از این هر سه سنخ در این اثر به چشم می‌خورد و به نظر می‌رسد که این حوزه‌ها را به صورت توأمان مدّنظر داشته‌اید؟

من در این اثر دو هدف عمده داشتم هدف اولم این بود که نوعی مبنای فکری فلسفیِ انتقادی نسبت به فضای سایر فراهم بشود. دقت داشته باشید که این انتقادی که در اینجا از آن صحبت می‌کنم ناظر به رویکردهای سلبی نیست بلکه بیشتر بر ضرورت مواجهه آگاهانه و ایجابی با این فضا دلالت دارد چون فضای سایبر دیگر برای ما امری قطعی و اجتناب ناپذیر است و نسبت ما با فضای سایبر مثل نسبت ماهی است با اقیانوس و ما در این اقیانوس سایبری مستمراً با پدیده‌هایی مواجه می‌شویم که نامطلوب هستند و به همین دلیل هم هست که فراهم آوردن بستری انتقادی نسبت به فضای سایبر که بر اساس نگاه فلسفی شکل بگیرد امر مهمی است. برای این منظور تلاش کردم که از دستاوردهای دو سنت فلسفی غرب (تحلیلی و قاره‌ای) در کنار فلسفه خودمان بهره ببرم. هدف دوم من هم سامان دادن زیرساخت‌های الهیاتی فضای سایبر بوده که به نظرم از ضروری‌ترین نیازهای معرفتی ماست.

*در واقع پایگاه نظری شما در این کتاب عمدتاً فلسفه اسلامی بوده است.

بله اما من تلفیقی عمل کردم یعنی نکاتی را از فلسفه تحلیلی و قاره‌ای اخذ کردم و آن‌ها را با نوع نگاه فلسفه اسلامی درآمیختم. البته میزان استفاده‌ای که از فلسفه قاره‌ای کرده‌ام بیشتر بوده چون در فلسفه تحلیلی نگاه‌های ایجابی و مثبت نسبت به فضای سایر غلبه دارد برخلاف فلسفه قاره‌ای که نگاه‌های انتقادی شدیدی دارد. مثلا فلاسفه‌ای که متأثر از سورن کیرکگور یا مارتین هایدگر هستند نگاه‌های انتقادی تندی نسبت به فضای سایبر دارند که این‌ها در کار من خیلی تاثیر داشته است اما در گام نهایی بیشتر از فلسفه علامه طباطبایی و شهید مطهری استفاده کرده‌ام و آراء خودم را با نوع نگاه این بزرگان جمع‌بندی و تدوین کرده‌ام.

*شما از مفهومی به اسم "آزادی دیجیتال" نام برده‌اید که مسأله بسیار مهمی است، به اعتقاد شما مرزهای این آزادی کجاست و چه نسبتی میان این مفهوم با مقوله فیلترینگ برقرار می‌شود؟

من یک فصل از کتاب خودم را به این بحث اختصاص داده‌ام. در آنجا بیشتر از بحث‌های شهید مطهری و سایر مباحثی که در فلسفه سیاسی فضای سایبر مطرح می‌شود، متأثر بوده‌ام. ما در فضای دیجیتال آزادی‌هایی می‌بینیم که در زندگی روزمره‌مان وجود ندارد. مثلاً به راحتی می‌توانیم ابراز نظر کنیم و موافقت یا مخالفت خودمان را ابراز کنیم. بنابراین فضای مجازی یک آزادی جدیدی برای بشر فراهم آورده که اسم ان را آزادی دیجیتال گذاشته‌اند. یعنی شما به راحتی می‌توانید چیزهایی که می‌خواهید را تکثیر کنید و در اختیار دیگران هم بگذارید.

خب در زندگی روزمره شما این کار را نمی‌توانید بکنید لذا بعضی از دانشمندان علوم اجتماعی و فلاسفه سیاسی این ادعا را طرح کرده‌اند که آزادی دیجیتال بالاترین آزادی را برای بشر به ارمغان آورده است.

به عنوان مثال هابرماس بحث حوزه عمومی را مطرح می‌کند و می‌گوید در دوره جدید حوزه‌هایی تشکیل شده‌اند که همه اعضای یک جامعه آنجا جمع می‌شوند و به راحتی ابراز نظر می‌کنند؛ تفاوت دنیای مدرن با دنیای قدیم در همین است. در عصر سنت شما حوزه عمومی نداشتید که بتوانید به راحتی آن‌جا نظرتان را ابراز کنید اما در فضای دیجیتال چنین حوزه‌ای ایجاد شده. البته ایشان این حرف‌ها را راجع به فضای دیجیتال نگفته اما در این حوزه مصداق بارزتری پیدا می‌کند و برخی متفکران که متاثر از هابرماس هستند این بحث را روی فضای مجازی بردند و گفتند آن حوزه عمومی را شما دقیقا در فضای مجازی می‌بینید که تنها چیزی که در آن جا حاکم هست اخلاق گفت‌وگو است و شما صرفاً براساس یک اخلاق ارتباطی و اخلاق گفت‌وگو پیش می‌روید.

تا این‌جای بحث آنچه گفته شد راجع به "آزادی دیجیتال" است اما شهید مطهری در آخرین مباحثی که داشتند از مفهومی به نام "آزادی معنوی" صحبت کرده‌ و در آن‌جا یک نظریه‌ای مطرح می‌کند و می‌گوید دنیای امروز، دنیای آزادی است و غرب مهمترین ویژگی‌اش در واقع آزادی‌های اجتماعی و سیاسی است که به بشر داده است. ایشان می‌گوید ما دو نوع آزادی داریم یکی آزادی اجتماعی سیاسی است که می‌شناسیم و دیگری آزادی معنوی است.

آزادی معنوی، به مفهوم آزادی از خود، رها شدن از خود و از غرایض و گرایش‌های خود است و ایشان در ادامه می‌گویند که اگر انسان به آزادی معنوی نرسد و ان آزادی از خود را نداشته باشد آزادی از دیگران هم تحریف خواهد شد و در نهایت ان رنگ آزادی خودش را از دست خواهد داد یعنی اگر انسان از تمایلات و در حقیقت عیوبی که در خودش دارد مثل حسادت و طمع و این چیزها رها نشود، آزادی‌های اجتماعی هم پوشالین خواهد بود و آن‌ها هم باید مبتنی بر این نوع آزادی باشند و لذا آزادی‌هایی که در غرب می‌بینیم در نهایت آزادی‌های پوشالینی هستند چون آن‌ها در ظاهر آزادی است ولی در کنه خودش، در خدمت اهداف دیگری است و می‌خواهند انسان‌ها را به نحو دیگری به سیطره دربیاورند و بر آن‌ها تسلط پیدا کنند. عین همین مطلب را می‌شود درباره آزادی دیجیتال هم گفت.

هانا آرنت یک نکته‌ای دارد و می‌گوید آن‌جا که تبلیغات غلبه می‌کند و فضا، فضای تبلیغاتی می‌شود شما منتظر نوعی تمامیت خواهی هم باشید یعنی یک نوع سلطه توتالیتر در آن فضا رشد می‌کند که تمامیت خواه است. اگر ما در یک دوره می‌بینیم که در فضای دیجیتال، آزادی‌های خاصی پیدا می‌شود در ادامه می‌بینیم تبلیغات گسترده‌ای می‌آید.

علاوه بر این‌ها سخنگوی اصلی این فضاها تنها کاربران نیستند اَبَرشرکت‌های چند ملیتی هستند که مدیریت کلی این فضاها دست آن‌هاست و آن‌ها هستند که تبلیغات را جلو می‌برند بنابراین انتظار نداشته باشید که آزادی دیجیتال یک نوع آزادی به معنای کامل کلمه باشد. این فضا هم در معرض نوعی تمامیت خواهی پنهان است. علااوه براین مادامی که انسان آزادی معنوی نداشته باشد این آزادی هم نهایتا به ابزاری برای تخریب دیگران تبدیل می‌شود.

*بر این اساس می‌شود از این مسأله ضرورت چیزی به نام فیلترینگ را استنتاج کرد؟

ببینید! ضرورت تدوین سیاست برای این فضا را هر انسانی قبول می‌کند. الان همین قضیه هوش مصنوعی که مطرح شده، همه کشورها را درگیر خودش کرده است حتی می‌بینید کشورهای عرب زودتر از ما سیاست‌های کلی حاکم بر این فضا را تدوین کرده‌اند و ما هنوز تازه برایمان هوش مصنوعی مطرح شده است.

هر نوع استفاده از هوش مصنوعی اخلاقی نیست و انسان مجاز نیست که از هوش مصنوعی به هر نحوی استفاده کند. فضای سایبر هم همین طور است. به نظر من باید هرچه زودتر سیاست‌های کلی حاکم بر فضای سایبر تدوین شود، همان طور که کشورهای زیادی این کار را انجام داده‌اند.

اگرچه مقوله فیلترینگ در یک حالت محدودی لازم است ولی به نظر من فیلترینگ در دنیای امروز دیگر جواب نمی‌دهد چون هر فیلتری را که شما به کار ببرید با این پیشرفت‌هایی که تکنولوژی آورده، محدود، بی‌اثر و موقتی خواهد بود.

ما باید یک تفکر بنیادین نسبت به فضای سایر داشته باشیم و تحلیل‌های فرهنگی و مطالعات فرهنگی جدی راجع به این فضا صورت بگیرد تا از آن طریق فضای سایبر را به هیأت انسانی در بیاوریم چون حقیقتا امروز از فضای سایبر انسانیت‌زدایی شده است و به دنبال آن یک سلسه ارزش‌هایی حاکم می‌شود که این‌ها انسان را تخریب می‌کند.

نگاه ما به این مقولات هنوز جدی نیست و دامنه الهیاتی، اخلاقی و زیستی تکنولوژی و سایبر را نمی‌شناسیم به همین دلیل هم هست که نمی‌توانیم مواجهه روشمند و موثری با آن داشته باشیم. فیلترینگ یک راه حل موقتی است و به نظر من مثل همان مواجهه‌ای است که چند دهه قبل با ماهواره داشتیم.

شما ببینید زمانی که ماهواره‌ به ایران آمد همه با آن مخالفت کردند؛ نیروی انتظامی هم شدیدا برخورد می‌کرد اما الان رها کرده‌اند و بدترین چیزها اتفاق می‌افتد. قضیه فیلترینگ هم به نظرم همین است. اگرچه در یک دوره موقت، ضرورت دارد ولی نمی‌تواند راه حل نهایی برای حل مسئله باشد.


برشی از یک کتاب خوب

پیوسته طول و عرض کوچه را گز می کند، آنقدر که اوقاتش از این معطلی چند ساعته حسابی تلخ می شود، امّا جای اعتراض نبود، خودش داوطلبانه مأموریت را قبول کرده بود و حالا نمی شد کاری کرد. مرتضی مطهری را خوب نمی شناسد و همین قدر در گوشش خوانده اند که یکی از مهره های مهمّ رژیم به قول خودشان آخوندیست که باعث بسط و استمرار دیکتاتوری مذهبی است و البته کمتر از این ها هم کفایت می کرد تا اسلحه به دست این جماعت بدهد. کوچه، خلوت است و او با احساس سرما بیشتر در خود فرو می رود. منتظر است و چشمانش را به در دوخته است ... کوچه آخر - برش هایی از زندگی استاد مطهری


یک حدیث زندگی ساز

قال الصادق علیه السلام:

فاجعل قلبک قبلة للسانک لاتحرّکه الّا باشارة القلب و موافقة العقل و رِضَی الایمان:

« قلب خویش را قبله گاه زبان خود قرار بده و آن را به فعالیت وامدار مگر با اشاره ی قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان» مصباح الشریعه


خلاصه  درس استاد فرحانی - اصول موجز - ج 1 - مقدمه

مقدمه :

شامل پاره ای از حرفهای قدیمی است که از گذشته بوده و کذب آنها ثابت نشده است و یک سری موضوعات که در نسبت ما با فلسفه غرب، به دست آمده و علم اصول در رابطه با آن نقش کلیدی دارد که ما باید به آن دقت داشته باشیم.

نکته 1: معمولا در نظام علوم اسلامی، کمبود نداریم ولی اشکال در این است که کاربرد و نقش آن ها را به جز در برخورد با چالش ها نمی فهمیم.

نکته : وقتی یک چیزی خودش صحیح است از تمام آثار و لوازم آن، پی به صحتش خواهیم برد و علوم اسلامی این وضعیت را دارد.

مقدمه الف:

1: ادوار رابطه مردم و علماء:

1: رابطه محدث و مستمع

2: دوره وحید: ارتقاء سمت به مجتهد و مقلّد

3: دوره امام ره: ارتقاء به امام و امّت امام ره. برای توضیح علم اصول، باید قبل و بعد وحید را بیشتر توضیح بدهیم و توضیحات مرحله سوم بماند برای کارهای انسان شناختی و هستی شناسی در آینده.

عنوان محدث:مخبرِ و محدث باید، دو خصوصیت داشته باشد:

1: مأمون از کذب باشد

2: مأمون از خطاء: به معنای اینکه نباید در حدیث دست ببرد و باید همانکونه که شنیده منتقل کند. کتاب من لا یحضره الفقیه از مرحوم صدوق، شاهد برجسته این دوره است، یعنی رساله ای است که متنش روایت است و اصلا جزء کتب اربعه حدیثی ماست که نشان میدهد فقیه ما در ساحت فقاهت، حدّش حدّ راویگری بوده است.

مهم: براساس روایات این مرتبه، غلط است و آثار و لوازم غلط آن در طول تاریخ (حسب قاعده) ظهور یافته است که قلّه آن، تولد اخباریگری است.

4: وحید، علم اصول را چگونه طرح کرد که مقبولیت یافت؟ مسأله ای که وحید طرح کرد این بود که در مجالس تقنین قوانین صرف، به اجرا نمی رسند بلکه تا به اجراء برسد، فرایند خاصی داریم. قوانین مادر داریم و تبصره ها، عام و خاص و مطلق و مقیدهایی داریم که لازمند و اگر فضای احکام، قانونگذار داریم که خداست باید بتوانیم کسانی داشته باشیم که جمع بین روایت کنند و ماحصل را به مردم برسانند پس مجتهد، لونی دیگر دارد و یک افزایشی در نقش او در اینجا شاهد هسیتم که ماحصلش آن است که ما نیاز به سازمانی داریم که از ورودی روایت و آیه داخل شود امّا خروجی، رساله عملیه باشد.

نکته مهمّ:

اخباریگری از گلوگاه های نظام معرفتی ماست که خودش مهمّ نیست ولی فهم آن ثمره اجتماعی فراوانی برای امروز ما دارد.

5: خلاصه: در مرتبه قبل گفتید مردم باید عمل به دستورات دین بکنند برای عمل هم مرجع، نقل حدیث بکند، حالا، وحید اصول را را به این سازه اضافه کرد حالا در دوره امام ره، آن حرف اصلی ایشان این بود که:

گفتید باید عمل کنند امّا نگفتید چرا؟

و به چه هدف؟

برای اینکه به کمالی برسند، حالا این کمال توطی دارد یا تشکیک؟

در آیه « یا ایها الذین آمنوا آمِنوا » خیلی ها میگفتند این فعل امر، دلالت بر تأکید دارد امّا امام گفت: ظاهرش استیناف است و حمل برخلاف ظاهر تکلف است و نتیجه گرفتند ایمان، تشکیکی است،پس کار امام ره این بود که فقاهت را درجه ای به پیش بردند، حالا اجتهاد به اضافه انسان شناسی و هستی شناسی خاص ایشان خروجی اش شد، ولایت مطلقه پس ولایت مطلقه تولید بین یک باید _ باید عمل کنیم _ و هست است_ انسان شناسی و هستی شناسی در دستگاه ایشان.

6: متفرعات:

1: اصول، در فقاهت کافی نیست، بلکه نهایتا دستگاهی است که مواد خام آن، قرآن و حدیثتند، پس نیاز به تفسیر و علم رجال و درایه و .. داریم.

2: اصول از علوم آلی است پس صرف یادگیری قواعد کافی نیست بلکه ممارست تصدیقی در پیاده کردن اصول، لازم است و البته خیلی ها علم اصول را برای اصول درس می دهند. و قوام استنباطشان همان علم رجالشان است و شأن حدیث گویی در آنها غلبه دارد ولو اینکه با سازمان اصول جور نیاید.

مقدمه ب:

ادوار شک گرایی در نظام معرفت شناختی غرب:

شک گرایی یونان باستان:

قبل از سقراط و افلاطون با ظهور سوفسطاییان و بیان اینکه حقیقتی نیست.

افراد شاخص این دسته:

پروتاگوراس و گورگیاس.

گورگیاس جمله مشهوری دارد به این بیان که:

« واقعی نداریم ( بحث آنتولوژی)، یا اگر داریم قابل شناخت نیست ( اپیستومولوژی و منطق) و یا اینکه اگر قابل شناخت است قابل شناساندن نیست ( زبان شناسی - فلسفه تحلیلی)»

مرحله اول (آنتولوژی و شبهات مربوط به آن را) را نتوانستند به خوبی جواب بدهند و البته افلاطون و ارسطو وارد شدند و کارهایی کردند امّا اروپا نفهمید.

در ادامه در مقوله شناخت، دکارت وارد شد، بعد اسپینوزا و دیگر راسیونالیست ها، بعد، لاک و هیوم و بارکلی و آمپریستهای اروپا بعد از او، کانت و هگل آمدند تا جمع بین حس و عقل کنند و نشد و فلسفه هگل دو شاخته شد یکی مارکسیست ها و اگزیستانسیالیستها و از کانت، پوزوتویستها منشق شدند و باز نشد و شبهات پاسخ داده نشد و با رحلت ویل دورانت در جمعیت پوزیستویستها و نیچه در بین اگزیستانسیالیست ها، این سیر وارد مرحله دوم شد که شناخت شناسی باشد.

نکته مهم:

در فضای فلسفه تحلیلی زبان امروز معروف است که از پوزیتیویست ها کسانی هستند که خیلی به فلسفه تحلیلی زبان ارج میگذارند ، جریانی در لهستان و مجارستان و اروپای شرقی هستند که البته از آلمان شروع شده است و به آن طرف رفته که به نام فلسفه تحلیلی زبان و اصحاب حلقه وین مشهورند و بزرگشان ویتکنشتاین است و اینها خیلی فلسفه تحلیلی زبان را توسعه داده اند.

نکته مهم:

جریان اگزیسیالیست ها با نظریه هرمونوتیک هایدگر ادامه یافت و فلسفه تحلیلی زبان اوج گرفت و به پیش رفت.

حلقه اتصال به بحث اصولی ما:

فلسفه تحلیلی زبان، موضوع خود را تفهیم و تفهم قرار داده است که این یا با گفتار است و یا با نوشتارکه اینها مربوط به باب الفاظ است و در تراث ما در فضای علم اصول و مباحث الفاظ، عبارت من جهه عامّه یعنی همان فلسفه تحلیلی زبان و مرز مشترکی بین ما و آنها می سازد پس باید روی این بخش، به ویژه سرمایه گذاری کرد.

یعنی با توجه به غیبت معصوم و اینکه باید حرف معصوم به ما برسد که این رسیدن، از ره آورد متن است پس باید علمی داشته باشیم که متن شناسی به ما یاد بدهد تا ضوابط حاکم بر کلام معصوم کشف شود و البته روشن است که زبان معصوم هم، زبان عقلاء است پس زبان شناسی او نیز، زبان شناسی متعارف عقلایی است لذا اگر اصول را محکم کنیم جواب هرمونوتیک هایدگر داده خواهد شد.


انقلاب اسلامی، ابر قدرتی فرهنگی

تحلیل گران غربی اذعان می کنند که ما بخواهیم و نخواهیم انقلاب اسلامی یک غول فرهنگی است که دارد شیشه ی حصر خود را می شکند و بیرون می اید. این جاست که انسان تأسف می خورد چگونه یک ملّتی که این چنین کاری انجام داده اند که تمام شواهد بر بزرگ بودن آن اذعان دارند خودشان آنطور که باید و شاید به بزرگی آن باور نداشته باشند! شما اگر خواستید ارزش انقلاب اسلامی را در تاریخ معاصر بدانید به محافلی که امروزه به زعم خودشان برای بشریت تصمیم می گیرند سری بزنید تا ببینید چگونه جهان منفعل انقلاب اسلامی است و در تمام تصمیماتشان همواره نگاهی به انقلاب اسلامی دارند و هر حرکتی که انجام می دهند در راستای مهار آن است.

جایگاه انقلاب اسلامی را باید در راستای اراده خدا در تحقق اسلام در قرون اخبر دانست تا متوجه شویم چرا این چنین قدرتمندانه جلو می رود، همان خدایی که قرآن را اورد و بر خلاف نقشه های همه دشمنانش همچنان در تاریخ جلو آمد، همان خدا تحقق و تعالی انقلاب اسلامی را اراده کرده است، خداوند در غدیر به پیامبرش خبر داد که درست است که نقشه های دشمن برای مقابله با علی ع شدید است امّا « و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین» خداوند اسلام را و پیام تو را از همه آن نقشه ها حفظ می کند و نمی گذارد کافرین به نتیجه ای که می خواهند برسند.

امروز موقعیت انقلاب اسلامی در دنیای سیاست طوری است که هر جا که بخواهند حرفی برای آینده جهان بزنند اولین سوالشان این است که جایگاه انقلاب اسلامی در این معادلات کجاست؟

کسینجر شخصیت استراتژیست آمریکا گفته بود : همه مشکلات جهان جدید از خمینی شروع شد. این ها یک طرحی برای خود ریخته بودند که جهان را مثل یک لقمه ببلعند و با حضور اسراییل، خاورمیانه، جهان اسلام را به یک مستعمره تبدیل کنند، که انقلاب اسلامی چون لقمه ای در گلویشان گیر کرد


برشی از یک کتاب عالی

« بندبازان تا وقتى که افتادنشان را مىبینند ولی تصور افتادن نمیکنند و با چوبى که در دست دارند توازن خود را حفظ مىکنند، سقوط نمیکنند ولى همین که به جـاى نگـاه بـه افتـادن، از تصور افتادن متأثر و منفعل شوند، سقوط میکنند. وقتى که انسان «ماري» را در گوشه ي اتاق مىبیند که آنجا چنبره زده است، آن مار آنجـا چنبره زده و ما هم این جا ایستادهایم و نهایتاً مىبینیم که آن مـار از جـایش حرکـت کـرد و بـه سمت دیگر اتاق رفت ما هم کاملاً داریم حرکات او را مىبینیم و منفعـل هـم نمـیشـویم و مـا فقط «نگاه کردن» هستیم، نه «منفعل و فرار کننده»، در این حال امکان ندارد خیـالات مـا بـه مـا دستور دهند، زیرا تا وقتى فقط آن را نگاه مىکنیم هیچ اتفاقی نمیافتـد اتفاقـاً از وقتـى بـه مـار نگاه نمیکنیم و تحت تأثیر تصورات خود هستیم اتفاقات شروع میشود چون دیگرموضوع را آنطور که هست نمیبینیم، خیالات خـود را مـىبینـیم و در واقـع خیـالات مـا اسـت کـه مـا را میترساند. تنها در سـکوت کامـل در سـکوتی کـه از تـصورات خـود آزاد هـستیم، مـیتـوانیم پدیدهها را درست نگاه کنیم و بهترین موضعگیري را بنمائیم. اثري که بر ذهن مـا مـسلط شـده کار را سخت میکند، آري در برخورد با مار، با پدیدهاي روبهرو شدهاي که مـیگـزد و داراي زهري کشنده است ولی تسلطی بر ما ندارد و مـا مـیتـوانیم کـشنده بـودن زهـرش را هـم نگـاه کنیم، فعلاً که ما را نگزیده است، میتوانیم به سمى بودن آن نگاه کنیم و متوجه باشیم یک مار گزندهي خطرناك آن جاست. آن مار آن جاست و شما هم این جا. به گفتـهي کریـشنامورتی: «ما هرگز به «آنچه هست» نگاه نمیکنیم، زیرا قبلاً تعریف، توصیف و تصویري از آن داریـم و اکنون از طریق آن توصیف و تصویر نگاه میکنیم». در نگاه بـه دنیـا نیـز گرفتـار توصـیفهـا و تصویرهاي ذهنی و توهمیِ خود هستیم که موجب میشود زوال و انتقال آن را نبینیم. در رابطـه با نقش تصورات و نسبت سایرموجودات با تصورات ما محىالدین بن عربـى در شـرح حـالش مىگوید وقتى جوان بودم روزى سوار بر اسب در راهى مىرفتم که اسـب مـرا بـین یـک گلـه گورخر برد - با اینکه گورخرها حیوانات نیمه وحشى هـستند - هـیچکـدام از آنهـا فـرار نکردنـد چون در نفس من امنیت دیدند. یعنى من هرگز تصور آزار دادنشان را نداشتم و چون در نفـسم کاملاً به آنها امنیت داده بودم اصلاً از من نترسیدند و به محض این که آن دو نفرى کـه همـراه من بودند آمدند، گورخرها فرار کردند. حتماً اطلاع دارید که حیوانـات مقـام تسبیحـشان مقـام تسبیح یگانه است و مثل ما نیست که ذهن و اندیشهمان به چنـدین هـدف تعلـق دارد و بایـد در درون این تعلقات به خداوند نظر کنیم. موجودي که مقام تسبیحش یگانه شـد، نفـوذ تـسبیحش زیاد است و بیشتر میتواند در عالم حضور داشته باشد و آنچه را در اطرافش میگذرد احساس کند. فقط فرق حیوانات با انسان در این است که درجهي تسبیحشان نسبت به انسان، پایین است ولى نفوذ تسبیحشان در نظر به ماوراء این عالم زیاد است. در روایات به این مضمون داریـم کـه پیامبر مىفرمایند: اینکه مىبینید مثلاً در گلهي گوسفندان ناگهان یک گوسفند رم مـىکنـد براى این است که عذاب یک کافر را احساس مىنماید. یعنى یـک حیـوان مـىتوانـد احـساس کند که درون قلب ما چه مىگذرد چون در مقام تسبیحش یگانه است. بنـابراین اگـر حیوانـات گاهى به ما حمله مىکنند به روح تجاوز کار ما که نسبت به آنها داریم حمله مىکنند. یک وقت نگاه مىکنیم مىبینیم یک مار در نزدیکى ما هـست و مـا هـم بـدون هـیچ گونـه تصورِ اضافهاي، فقط نگاهش مىکنیم و کارى با او نداریم ولى یک وقت تـصور مـیکنـیم آن مار بنا دارد که ما را بگزد و لذا تصور کشتن آن را در ذهن خـود مـیپـرورانیم، مـار هـم از مـا احساس امنیت نمىکند در نتیجه مىخواهد از خودش دفاع کند، به همین جهت حمله مىکنـد و ما را نیش میزند. معلوم است که در این رابطه ترس و تصور ما از مار بود که ما را نـیش زد، ما از ترس و تصور خودمان ضربه خوردیم. این مـسئله تـا زمـانی وجـود دارد کـه ارتبـاط مـا بـا واقعیات ارتباط مستقیم نیست، ذهنیات ما حاکم بر عملی است که انجام مـیدهـیم، همـینطـور که تصورات امروز ما عمل فرداي ما را در رویـارویی بـا حادثـههـاي فـردا، مـیسـازد. نحـوهي زیباترین مسافرخانه، خطرناكترین منزل زندگی ما نشان میدهد که پر از تصورات ساختگی هستیم و به همین جهت وابستگیهـاي مـا، مانع میگردند تا درست عمل کنیم، وقتی پیشفرضهاي ذهنی خود را شناختیم میتوانیم آزاد از آن پیشفرضها با واقعیات روبه رو شـویم و در آن صـورت زنـدگی صـورت دیگـري پیـدا میکند و نگاه ما به دنیا، نگاه دیگري خواهد شد.» فرزندم این چنین باید بود - شرح نامه 31 نهج البلاغه از اصغرطاهرزاده


یک کتاب خوب

بعید میدونم آدمی باشید که اقلا تو برهه ای از زندگیتون مبتلا به اهمال کاری نبوده باشین.

اهمال کاری میتونه صورتهای مختلفی به خودش بگیره.

بعضی از خانمها شستن ظرف رو از صبح تا شب طول میدن.

دانشجوها درسی رو تو معدلشون خیلی موثره، اونقد نمیخونن که تو روزای آخر با جزوه های درپیت، توش 13 و 14 می گیرن.

آقای خونه، پرداخت قبض گاز و برق و .. رو اونقدر عقب میندازه که، روی هم تلنبار میشن.

و مثال هایی از این دست که برای هممون آشنا به نظر میرسه.

کتاب روانشناسی اهمالکاری از دکتران! آلبرت آلیس و ویلیام جیمزناله که ترجمه جناب آقای دکتر محمد علی فرجاده و به بررسی پدیده ی اهمال کاری پرداخته.

توی وطنیا هم دکتر مرتضی آقا تهرانی کتابی به این عنوان داره، که بخشی زیادی از کتابش رو رفرنس به همین کتاب داده و نقطه قوتش اینه که از زاویه دید فرهنگی خودمون به این صفت پرداختن به هر حال کتاب روان شناسی اهمال کاری، یه بررسی موشکافانه و میدانی و براساسِ بررسی نمونه های فراوانِ شخصیت های حقیقیه و بعید میدونم اگه مطالعش کنین، شخصیت شبیه به خودتون رو توی صفحاتش پیدا نکنین، من که پیدا کردم ...

فهرست عناوین این کتاب:

1: فصل 1: اهمال کاری و خصوصیات

2: علل اساسی اهمالکاری

3: رویکرد منطقی اهمال کاری

4: غلبه بر اهمال کاری ناشی از خود کم بینی

5: اشتیاق در لذت جویی

6: اهمال کاری ناشی از دشمنی

7: شرطی شدن اجتنابی

8: به فردا واگذار کردن

9: اهمال کاری به دلایل قابل توجیه


سحرخیزی

تجربه به من یاد داده که اگر بعد از نماز صبح، بیدار باشم، آن روز جزءِ روزهای خوبم خواهد بود و بر عکس اگر بخوابم قطعا روز خرابی خواهم داشت. شما را نمی دانم ولی روز خراب برای من، از حالِ بد درونی شروع می شود و به جاهای دیگر ختم می شود.

تلاش می کنم که این ساعت از روز را بیدار باشم ولی خیلی مواقع موفق به این کار نمی شوم، در گذشته وقتی نمی توانستم برنامه ای را در لیست کارهای روزانه ام انجام بدهم، ساختمان برنامه هایم به هم می ریخت؛ مثلا اگر دنبال این بودم که آن روز بیدار باشم و بخاطر شب نشینی های تحمیلی نمی شد، تقریبا همه برنامه هایم دود می شد و به هوا می رفت امّا الان ( مخصوصا بعد از درک مطالب کتاب چگونه کمال گرا نباشیم؟ از استفان گایز) اینطور نیست و وقتی یک روز موفق نمی شوم از روز بعد شروع می کنم و کمی با خودم راه می آیم.

خیلی ها البته مشکلشان این است که نمی دانند چکار کنند؟ من بعد از نماز صبح و دعای عهد، به کارهای درسی و مطالعه ی غیر درسی می پردازم، این روزها ساعت 6 و 30 تا 7 پیاده روی میکنم و همه تلاشم را می کنم که سرم گرم کارهای جدّیم باشد، به هر حال:

خلاصه اینکه:

« روز خوب، ناشی از حال خوب است و حال خوب از سحرخیزی آغاز می شود، سختی دارد امّا حرف درستی است.»


حسین ع را جدّی تر زندگی کنیم ..

یه جایی می خوندم روانشناسای علوم تربیتی گفتن:

اگر چیزی ( حالا هر چیزی) برات مهمّ باشه باید ببینی حاضری براش هزینه بکنی یا نه؟ چه هزینه ای؟؟

1: هزینه از پول

2: هزینه از وقت

3: هزینه از فکر

من سعی میکنم برای چیزای مهمّم خودم رو با این قاعده بسنجم تا ببینم نقش اون چیز تو زندگی من جدّی هست یا اینکه تو حاشیس؟

برا همین، تلاش می کنم ارتباط با امام حسین ع رو با این قاعده از حاشیه زندگیم خارج کنم و به صورت جدّی باهاش درگیر باشم.

اربعین بهونه ایه برای ارزیابی دوباره نسبت من با امام حسین ع و اینکه آیا امسال تونستم یه پله در رفاقت به پیش برم یا نه؟

امسال برای تأمین این منظور به ذهنم رسید که یه چک لیست هدفدار طراحی کنم و خودم رو به اون بسپرم تا بفهمم چقدر حسین ع برای من جدیه؟

توی این چک لیست ده بخش کلیدی هست که به نظر من پاسخ ما می تونه ارزیابی درستی از سطح ارتباط ما با ایشون رو برامون به نمایش بگذاره:

1: آیا امسال اقلا یک کتاب در ارتباط با امام حسین ع خوندم که با شخصیت و جایگاه و اهداف ایشون آشنا بشم یا نه؟

2: آیا امسال تونستم، یه چلّه ی زیارت عاشورا برگذارم کنم یا نه؟

3: آیا امسال توجهات قلبیم به امام حسین ع بیشتر ومتمرکز تر شد یا نه؟

4: آیا امسال تونستم چند نفر دیگر رو با امام حسین ع رفیق تر کنم یا نه؟

5: آیا امسال توی یه کار جمعی هدفدار و با برنامه برای معرفی امام حسین ع حاضر شدم یا نه؟

6: آیا امسال به شکل منظم در هیأت محلّ حضور داشتم یا نه؟

7: آیا امسال با کلمات امام حسین ع آشناتر شدم یا نه؟

8: آیا امسال در مواجهه با شبهات، آگاه تر و فعال تر شده ام یا نه؟

9: آیا با اوج و فرودهای احساسی اصحاب امام حسین ع در صحنه کربلا احساس نزدیکی بیشتر داشتم یا نه؟

10: آیا امسال برای مراسمات امام حسین ع هزینه پولی کردم یا نه؟


مهسا امینی، و روایت ها

در مورد این رخداد تلخ، دو نکته، مهمّ به نظر می رسد:

1: اینکه می گویند باید روایت درست را سر وقت در پیش چشم مخاطبان قرار داد، حرف درستی است که در این اتفاق، خلاء آن به درستی لمس شد و همه ما در فاصله ای اندک، به محاصره روایت های عجیب و غریب و متعارضی که ضدّ انقلاب و رسانه های غربی به خورد ما دادند در آمدیم امّا نکته ی مهمّ تر این است که چرا بخشی از جامعه ی ما از روایت های رقیب، انفعال بیشتری می پذیرد و مانند راحه الحلقوم در هاضمه ی آنها قرار گرفته و بدون اینکه در صحت و سقم این روایت ها تفکر نماید، به مرحله احساس انزجار و عکس العمل می رسد؟

به بیان دیگر، نکته اساسی این است که در این بخش، حتّی اگر رخداد را با روایت صحیح و در همان لحظه نیز در پیش روی مخاطب خویش قرار دهیم، او آن را نپذیرفته و به انکار آن خواهد پرداخت، چرا؟

چون او این گزاره را که ما بعد از انقلاب، جایگاه زن را افت داده ایم باور کرده و احساس می کند، زن بعد از انقلاب در حصار است، در حالیکه ظهور و بروز اجتماعی زن پیش از انقلاب و بعد از انقلاب به شهادت آمارهای بین المللی، قابل مقایسه با هم نیست یا اینکه او بر این باور است که گشت ارشادیها خونخوارهایی هستند که با باتوم و مشت و لگد به امر معروف و نهی از منکر می پردازند و بخاطر یک تار مو از کاه کوه می سازند و البته حواشی این نهاد هم مزیدی بر این نوع نگاه است که باید برای آن فکری کرد.

شاید این به استراتژی نفرت پراکنی سالیان دور جبهه معاند با ما بر میگردد که باعث تولید رسوباتی در ذهنیت و روان بخشی از جامعه شده است که سر به زنگها که نیاز به اندیشه ورزی بحرانی می شود، خود را نشان داده و بعضا مشت ما را می خواباند و عرصه را برای بازگشت دادن افراد به ساحت تفکر، بسیار تنگ می کند.

در مواجهه با این ساختار فکری و احساسی و انفعال حدّاکثری، چه باید کرد؟ توسعه ی سواد رسانه و مهارت تفکّر، اولین گزینه به نظر می رسد ..

2: فضای انقلابی در این مواجهه دچار افراط و تفریطهایی است که باید به آن دقّت کرد، برخی بخاطر زمینه های قبلی، با جریان تحلیل هایی که دیگرانی که معلوم است که هستند همراه شدند و بدون توجّه به اصل واقعه و میدانی که ساخته شده، در جریان غالب، هضم شدند و با آنها همصدا گشتند، عدّه ای دیگر با رویت غلبه ظاهری تحلیل های احساسی و مشوش، خود را باختند و به موضوعات مختلف شک کردند و دلشان لرزید،برخی نیز به صورت فردی به تحلیل هایی پرداختند که متأسفانه احساسات جریحه دار شده و شخصیت فرد فوت شده را لگد مال می کرد، بدون آنکه سعه ی انقلابی را نشان دهد و در این بین آنچه فقدانش احساس می شد، کار گروهی و جمعی ای بود که برخی از نهادها همیشه حرفش را می زنند امّا در مقام عمل، کمیتشان لنگ می زند، امّا به نظر میرسد در کار گروهی رسانه ای که هدف آن تبیین است و یا گفتگوهای حضوری که به هدف روشن ساختن حقیقت است، باید به این نکته های دقت داشت:

1: بین آنها که روایت را می آفرینند و کسانی که بی جیره و مواجب به نشر آنها می پردازند، تفکیک کنیم.

2: احساسات متأثر را محترم بشماریم و تلاش نکنیم که آن را کوچک بدانیم.

3: تلاش کنیم که افراد، به اصل ماجرا هدایت شوند و در برابر احساسات از تعادل خارج شده و قضاوت های افراطی از کوره در نرویم.

4: از اصول خویش در زمینه حجاب، عقب نشینی نکنیم و گمان نکنیم الان باید کمی چشمان خویش را در برابر انحرافات اخلاقی بسته نگه داریم.

5: مراقب باشیم و ذهنا و روانا در برابر آنچه می شنویم و می بینیم به هم نریزیم که این یعنی بصیرت ...


تربیت در حلقه های تربیتی -  چشم انداز

یکی از نکته های مهمّ در آسیب شناسی حلقه های تربیتی آن است که معمولا، چشم انداز، در پیش روی آنها نیست. چشم انداز به عنوان قلّه ای که مخاطب ما قرار است به سمت آن حرکت نموده و به تدریج براساس شاخصهای موجود در آن از جهت معرفتی و اخلاقی و عملی، تغییر نماید، از لوازم یک حلقه ی فعال است که اگر نباشد، به تدریج دچار فرسایش انگیزه و گمشدگی معنوی خواهیم شد به قسمی که هم مربّی و هم مخاطبان یا حرکتی حقیقی را شروع نمی کنند و یا اینکه در بین راه مسیری دیگر را برای خویش برمیگزینند.

در چشم انداز، آنچه مهم است این هست که مربّی و متربّی بدانند که قرار است از چه نقطه ای به چه نقطه ای حرکت کنند. یعنی آنچه الان در آن هستند چیست و در انتهای این حرکت گروهی در حلقه قرار است به کجا برسند. به عنوان یک پیشنهاد خام می توان این چشم انداز را در شکل ذیل تعریف کرد:

1: در ارتباط با زندگی باطنی و معنوی:

الف: در نسبت با شناخت خود:

الف/1: قرار است که از ارتباط غایبانه با خویش به معرفه النفس در دستگاه خاصِّ خویش برسد به شکلی که بتواند خود را ورای اعتباریاتی که حجاب اندیشه هستند بیابد.

ب/2: قرار است که از برخورد ناخودآگاه با صفات و حالات و ملکات خویش به خود اگاهی نسبت به صفات خویش برسد به شکلی که تحلیل انگیزه ها و حالات و پایش خویش برای او ملکه شده باشد.

ب: در نسبت با شناخت الله:

قرار است که از ارتباط حصولی و ذهنی به دریافت حضوری و احساس حضور الله در ظاهر و باطن زندگی خویش نایل آید... ادامه دارد.


یک نکته در جهاد تبیین

واژه ی جهاد در منظومه معارف دینی، جایگاه مهمّی دارد که با اندک رجوعی به آیات و روایات، عطر شأن بالای آن مشام هر کاونده ای را می نوازد. در مورد معنای آن آنچه می فهمم، این است که جهاد، نوعی از زیستن است که فرد نه اینکه بر خود ببندد و از خارج بر خویشتن، تحمیلش نماید بلکه برای او ملکه و درونی شده است و اساس این نحوه از زیستن بر بریدن از مأنوسات قبلی و عادات سابق و بالاخره عزم بر شکستن شکل و آرایش قبلی زندگی و برگزیدن نوعی دیگر از اینهاست.

بنابرین اگر مومنی هستید که با انجام تکالیف حدّاقلّی، نیشتان تا بنا گوشتان باز می شود و خویش را بی اندازه مأجور می پندارید باید گفت که شما به خاطر درگیر نبودن با مفهوم جهاد، بی اندازه در اشتباه به سر می برید و بیم این می رود که بخاطر عدم توجّه به این مفهوم و الزامات تربیتی آن در زیست فردی و جمعی، به سنّت استدراج دچار شده و مصداق « هل ننبیکم بالاخسر اعمالا الذین ضلّ سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعا» گردید، پس الحذر الحذر ای اخوان و اخوات ایمانی که این نه آن است که من می گفتم!

صمد بهرنگی در ماهی کوچک سیاه از واژه ای ترکی به نام چوخ بختی یار حرف می زند. چوخ بختی یار، بیماری ای است که بین بسیاری از آدم حسابی ها، به شکل اپیدمی درآمده و اگر هوشیار باشیم رگه هایی از زندگی به سبک چوخ بختی یارها را در زندگی خودمان رصد خواهیم کرد و آثار و عوارض آن را در گوشه و کنارهای زیستن خویش به تماشا خواهیم نشست.

در یک کلام چوخ بختی یارها، آدم های مومنی هستند که ای! کم و بیش انسان های خوبی هستند، خوب می خورند و خوب می نوشند و خوب مسکن می گزینند و سقف بالای سرشان حواسش به این ها هستند و صبح ها سنگک و گردویشان به راه است و حاج خانم برایشان آب پرتغال با تکّه های طبیعی میوه می آورد و سر ساعت مشخص با کت و شلوار از خانه بیرون می آیند و سرساعت در اداره کارت می کشند و سر ساعت مشخص به خانه برمی گردند و شبها هم برای اینکه فریادهای وجدان را خاموش کنند، کمی کار فرهنگی کوفت می کنند و خلاصه اینکه به عادات و مشغولیات خوب خویش، مأنوسند، امّا به تغییر دادن خویش نه و این هذا من هذا؟!

اشکال این شکل از زیستن آن است که با مجموعه ای از خوبی ها و فضایل انس دارد امّا با جهاد، بیگانه است. لذا این آدم حاضر نیست روتین های خویش را برای گشودن گرهی به هم بزند و ابدا خواهان آن نخواهد بود که سازه ی قبلی ای که ساخته و در آن تمرگیده رها کرده و به تغییراتی بزرگ در زندگی خود، دست بزند و اگر صد بار از ولایت و ارزش آن برای ساختن زندگی و تمدن جدید صحبت کنی می گوید الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه مولانا امیر المومنین امّا اگر بگویی، یکی از الزامات ولایت قرانی این است که رفقای ایمانی را در زندگی خویش راه بدهی و آنان را مثل قلب و نفس خویش بدانی و جای مناسبی برای ایشان تعریف کنی خواهد گفت: آدم باید فاصله اش را با رفیقش حفظ کند!

اگر به این مومن نمای بد صفت بگویی، این کتاب کذایی را بخوان، هر صد بار خواهد گفت: سر فرصت امّا این فرصت، هیچ گاه نخواهد رسید، چرا؟ چون او حاضر نیست جزیره ای که ساخته را ترک کند چون از خیس شدن هراس دارد!!

القصّه اینکه جهاد تبیین یعنی بهم زدن و تغییری در بخشی از زندگی برای هدفی بزرگ و اگر هنوز خود را در این سطح ندیده ایم، بهتر است در همان جزیره و زیر سایه درختان آن، بمانیم تا اینکه زحمت خیس شدن را به خود داده باشیم ...


کتاب زنده، کتاب مُرده، یک کتاب زنده

چند سال قبل در کتاب چگونه کتاب بخوانیم؟ از مورتیمر آدلر با یک سوال جالب مواجه شدم، نویسنده پرسیده بود، فرض کنید قرار است مدّت طولانی ای در یک جزیره به سر ببرید و از شما میخواهند 10 کتاب با خود به آنجا ببرید، شما چه کتاب هایی انتخاب می کنید؟

راستش کاغذی برداشتم و چند کتاب را نوشتم ولی وسطهای این داستان به این فکر کردم که ملاک کتاب خوبی که در این شرایط به کار انسان بیاید چیست؟ بعد به این نکته منتقل شدم که:

کتابها یا زنده اند و یا مرده، کتاب مرده کتابی است که محتوای آن گره ای از کار شما باز نخواهد کرد و هر چقدر هم در کتابخانه شما باشد، شانس رجوع دوباره به آن وجود ندارد، چون مطالب آن ناظر به ساحات حیاتی زیست انسانی نگاشته نشده است امّا کتاب زنده کتابی است که در فواصل مختلف و برای حلّ بن بستهای زندگی به آن برگشت می کنیم تا خود را زنده تر نماییم.

با این ملاک، کتاب حماسه حسینی از شهید مطهری برای من، یک کتاب زنده است، چون هنوز مفاهیم زنده ای دارد و خوانش آن، باعث می شود که ذهن های جویای حقیقت که به دنبال اهل تحقیق و تحلیلند و حسین ع را در ورای مشهورات می جویند به اقناع لازمه برسند و جمع بندی خوبی از او و نهضت بزرگش داشته باشند، بگذریم! خلاصه اینکه اگر روزی گذرتان به آن جزیره افتاد، بد نیست به حماسه حسینی فکر کنید!


شروع کار

بسمه تعالی

به فضل الهی و به مدد از اهل بیت علیهم السلام، فعّالیت خودم رو در این وبلاگ آغاز می کنم با این امید که عاملی برای رشد شخصی من و بستری برای کمک به دیگران باشه.