واژه ی جهاد در منظومه معارف دینی، جایگاه مهمّی دارد که با اندک رجوعی به آیات و روایات، عطر شأن بالای آن مشام هر کاونده ای را می نوازد. در مورد معنای آن آنچه می فهمم، این است که جهاد، نوعی از زیستن است که فرد نه اینکه بر خود ببندد و از خارج بر خویشتن، تحمیلش نماید بلکه برای او ملکه و درونی شده است و اساس این نحوه از زیستن بر بریدن از مأنوسات قبلی و عادات سابق و بالاخره عزم بر شکستن شکل و آرایش قبلی زندگی و برگزیدن نوعی دیگر از اینهاست.
بنابرین اگر مومنی هستید که با انجام تکالیف حدّاقلّی، نیشتان تا بنا گوشتان باز می شود و خویش را بی اندازه مأجور می پندارید باید گفت که شما به خاطر درگیر نبودن با مفهوم جهاد، بی اندازه در اشتباه به سر می برید و بیم این می رود که بخاطر عدم توجّه به این مفهوم و الزامات تربیتی آن در زیست فردی و جمعی، به سنّت استدراج دچار شده و مصداق « هل ننبیکم بالاخسر اعمالا الذین ضلّ سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعا» گردید، پس الحذر الحذر ای اخوان و اخوات ایمانی که این نه آن است که من می گفتم!
صمد بهرنگی در ماهی کوچک سیاه از واژه ای ترکی به نام چوخ بختی یار حرف می زند. چوخ بختی یار، بیماری ای است که بین بسیاری از آدم حسابی ها، به شکل اپیدمی درآمده و اگر هوشیار باشیم رگه هایی از زندگی به سبک چوخ بختی یارها را در زندگی خودمان رصد خواهیم کرد و آثار و عوارض آن را در گوشه و کنارهای زیستن خویش به تماشا خواهیم نشست.
در یک کلام چوخ بختی یارها، آدم های مومنی هستند که ای! کم و بیش انسان های خوبی هستند، خوب می خورند و خوب می نوشند و خوب مسکن می گزینند و سقف بالای سرشان حواسش به این ها هستند و صبح ها سنگک و گردویشان به راه است و حاج خانم برایشان آب پرتغال با تکّه های طبیعی میوه می آورد و سر ساعت مشخص با کت و شلوار از خانه بیرون می آیند و سرساعت در اداره کارت می کشند و سر ساعت مشخص به خانه برمی گردند و شبها هم برای اینکه فریادهای وجدان را خاموش کنند، کمی کار فرهنگی کوفت می کنند و خلاصه اینکه به عادات و مشغولیات خوب خویش، مأنوسند، امّا به تغییر دادن خویش نه و این هذا من هذا؟!
اشکال این شکل از زیستن آن است که با مجموعه ای از خوبی ها و فضایل انس دارد امّا با جهاد، بیگانه است. لذا این آدم حاضر نیست روتین های خویش را برای گشودن گرهی به هم بزند و ابدا خواهان آن نخواهد بود که سازه ی قبلی ای که ساخته و در آن تمرگیده رها کرده و به تغییراتی بزرگ در زندگی خود، دست بزند و اگر صد بار از ولایت و ارزش آن برای ساختن زندگی و تمدن جدید صحبت کنی می گوید الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه مولانا امیر المومنین امّا اگر بگویی، یکی از الزامات ولایت قرانی این است که رفقای ایمانی را در زندگی خویش راه بدهی و آنان را مثل قلب و نفس خویش بدانی و جای مناسبی برای ایشان تعریف کنی خواهد گفت: آدم باید فاصله اش را با رفیقش حفظ کند!
اگر به این مومن نمای بد صفت بگویی، این کتاب کذایی را بخوان، هر صد بار خواهد گفت: سر فرصت امّا این فرصت، هیچ گاه نخواهد رسید، چرا؟ چون او حاضر نیست جزیره ای که ساخته را ترک کند چون از خیس شدن هراس دارد!!
القصّه اینکه جهاد تبیین یعنی بهم زدن و تغییری در بخشی از زندگی برای هدفی بزرگ و اگر هنوز خود را در این سطح ندیده ایم، بهتر است در همان جزیره و زیر سایه درختان آن، بمانیم تا اینکه زحمت خیس شدن را به خود داده باشیم ...